دلنوشته

تو با همه فرق داری اباعبدالله!

نمی دانم از کجا شروع کنم،از کجا بگویم احساساتی که در دلم است،از کجا بگویم که حسین جان مرا از کجا به کجا رساندی،از چه بگویم که منی که با شما بیگانه بودم را با خودت آشنا کردی...

تو با همه فرق داری اباعبدالله!

نمی دانم از کجا شروع کنم،از کجا بگویم احساساتی که در دلم است،از کجا بگویم که حسین جان مرا از کجا به کجا رساندی،از چه بگویم که منی که با شما بیگانه بودم را با خودت آشنا کردی…

السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده

نمی دانم از کجا شروع کنم،از کجا بگویم احساساتی که در دلم است،از کجا بگویم که حسین جان مرا از کجا به کجا رساندی،از چه بگویم که منی که با شما بیگانه بودم را با خودت آشنا کردی…

منی که پیشنهاد سفر پابوسی شما را پس می زدم که قطعا از بی لیاقتی خودم نشات می گرفت.در این یک سال که مرا با خودت آشنا کردی؛دلم برای زیارتت پر می کشید.نمی دانم چه کردم آن سال محرم که نظر لطفتشامل حالم شد،دعای خیر چه کسی بود که اینطور مهرتان به دلم افتاد که حتی با شنیدن اسمتان ناخودآگاه اشک از چشمانم سرازیر می شود.

خودتان از حال دلم آگاهید که در این یک سال که زمان ثبت نام عتبات دانشجویی بشود چه به من گذشت.مطمئن بودم اولین باری که ثبت نام کنم مرا می طلبی.چه قول ها که از پدرتان امیرالمومنین(ع) در شبهای قدر گرفتم که امسال زائرتان باشم.چه عهدها که با مادرتان فاطمه زهرا(س) بستم که اجازه زیارتتان را به من بدهد.

ثبت نام شروع شد.اولین ساعات آغاز،ثبت نام کردم و حدودا۲۰ روز تا آمدن جواب قرعه کشی اندازه یک سال برایم گذشت.شب بود که برندگان اعلام شدند.با دست لرزان صفحه را باز کردم و دیدم:متاسفانه شما در قرعه کشی برنده نشدید.کوهی از غم روی سر و شانه هایم خراب شد،چقدر گریه کردم…

دلداری های دوستانم که ان‌شاءالله سال بعد که به بعد حواله ام می دادند حالم را خرابتر می کرد،اما احساسی ته دلم می گفت که من امسال آمدنیم.گذشت تا چند روز بعد مسابقه۸بهشت،فکر اینکه من در۱۷هزار نفر انتخاب نشدم حالا چطور بین۱۱۰ نفر باشم آزارم می داد اما در مسابقه شرکت کردم.

چند روز قبل از اعلام نتایج بود که داشتم مسیری را پیاده می رفتم و فکر جواب مسابقه به ذهنم خطور کرد و این حرف یادم آمد که هرکس می خواهد به کربلا برود باید از مادر حسین(ع)اجازه بگیرد.شروع به صحبت با صدیقه طاهره(س) کردم، السلام علیک یا بنت حبیب الله، السلام علیک یا بنت خیر البریه، السلام علیک ایتها الحوراء الانسیه…بعد از صحبتم احساسی به من دست داد که تا به حال تجربه اش نکرده بودم.هرچند تابستان همان سال در زیارت امام رضا(ع) ایشان را به مادرشان قسم داده بودم که برات کربلایم را امضا کنند اما این بار واقعا فرق داشت،انگار خود حضرت حرف هایم را شنیدند.

گذشت تا آمدن اسامی برندگان.صفحه را باز کردم و دیدم:”مریم یارمحمدی از همدان”داشتم بال در می آوردم،خنده و گریه ام قاطی شده بود. بازهم مادریتان در حقم اثبات شد.بازهم در حقم مادری کردید…

باورم نمی شد،شاید بیشتر از۲۰ بار صفحه را باز کردم و اسمم را نگاه کردم تا قبل از دادن مدارکم به نهاد فکر می کردم احتمالا تشابه اسمی رخ داده اما نه این بار من واقعا طلبیده شده بودم…

گذشت تا سلام اول روبروی باب القبله ارباب دوعالم حسین،اشک امانم نمی داد که گنبدتان را نگاه کنم، حتی صدایم هم مراعاتم را نمی کرد و با صدای بلند گریه می کردم تو با همه فرق داری اباعبدالله اباعبدالله…آمدم طرف ضریحتان،زیارت کردم،دلم می خواست همانجا بمیرم…

زیارت نامه خواندیم روبروی ایوان طلای شما و بازهم من در بهت بودم،گیج بودم.خدایا من اینجام،کنار حسین،بعد از نماز،گنجشک ها و کبوتر ها دلم را بردند،ای کاش، من هم یکی از آنها بودم و همیشه اینجا کنار حسین.گریه امانم نمی داد ،غبطه می خوردم به حالشان…

چند قدم جلوتر از من گروهی از هندی ها شروع به سینه زنی کردند‌.کل ستون های حرم می لرزید و ستون های دل من هم همینطور!این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست،این چه شمعیست که جان ها همه پروانه اوست…

فردا شب، شب جمعه بود.هرطور بود خودم را به حرم رساندم.شلوغی وصف ناپذیر،حسین جانم الهی دورت بگردم،الهی فدای سرتان بشوم،چقدر خوشحالم که این همه دورتان را گرفته اند.البته شب جمعه،شبی کسی که دعوتنامه مرا امضا کرده به حرمتان می آید،روضه حضرت مادر از زبانم نمی‌افتاد”ناحله الجسم یعنی…”

تو اون شلوغی راه برام باز می شد،طوری که آمدم در نزدیک ترین نقطه به ضریحتان،پشت نرده ای که حدودا یک متر با ضریح فاصله داشت، خدایا من کجا و حسین کجا،چندساعتی آنجا بودم و مشغول راز و نیاز با محبوب.

آن شب تا صبح در بهشت روی زمین بودم.یادم افتاد صبح روز قبل بعد از نماز صبح و سخنرانی دکتر رفیعی روضه ای را که خواندند…”اینجا همان جایی است که حجت خدا با صورت به زمین خورد…”آنقدر با صدای بلند گریه کردم که دیگر نایی برای نفس کشیدن هم نداشتم…

گذشت و رسید شب آخر که در کربلا بودیم.نمی توانستم دل بکنم،گریه امانم نمی داد.نمی دانم چند بار بی اختیار از طرف حرم امام حسین(ع) به طرف حرم حضرت عباس(ع) رفتم و برگشتم.آن شب هم تا صبح در حرم ماندم.چقد زود گذشت ای کاش زمان متوقف می شد،ای کاش می توانستم برای همیشه آنجا بمانم،خودم را دیدم که در جاده به سوی امیر مومنان می روم.قلبم از شوق داشت از جا کنده می شد…

سرِّ اکبر علی،ساقی کوثر علی،رسیدم روبروی حرمتان.وارد صحن شدم روبروی ایوان طلا،ناخودآگاه به سجده افتادم یا علی اغثنی… یا علی اغثنی…چه آرامشی دارد حرمتان آقا،چه شکوهی دارید آقا،الهی من فدایتان بشوم آقا،به راستی چه شد که اینطور شیفته شما شدم؟

آمدم داخل روبروی ضریحتان…شکوه یدالله،فاتح خیبر،ولی الله،ساقی کوثر،ابوالحسنین،شمس الضحی،بدر الدجی،المرتضی،عمودالدین،باب العلم،مظهر العجائب،یعسوب الدین چنان مرا گرفته بود که گویا روح از بدنم جدا شده است.چقدر من انتظار این لحظات را کشیده بودم…

الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت مولانا امیرالمومنین علی بی ابیطالب،فدایت بشوم آقا جان که هرچه دارم از کرم و لطف شما و خاندان مطهر شماست.نجف همه جایش فرق می کند با همه نقاط روی زمین.نمی دانم این زمین پست چطور تاب وجود شما در خود را دارد.نمی دانم چطور از شکوه و جلال شما تکه تکه نمی شود.نمی دانم من چطور با دیدن این همه زیبایی شما زنده ام.الهی من با تک تک سلول های بدنم فدایتان بشوم پدر مهربانم.الهی دورتان بگردم که در جوارتان بزرگترین مشکلم را حل کردید، دائم شعر شهریار در ذهنم بود و زیر لبم:

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوی فکندی همه سایه ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

آخرین شبی که در حرمتان بودم سمت راست ایوان طلا چه غوغایی به پا بود.یک روحانی نشسته بود روبرویتان و مردم هم دورش.این صحنه و صدای آن روحانی به قدری برایم دلنشین بود که تا عمر دارم هیچ گاه از خاطرم نمی رود،دم همه دم علی علی.آن شب هم نتوانستم دل بکنم و به هتل بروم و تا صبح در حرم ماندم،چه شور و شوق و شکوهی،زبانم قاصر از توصیف این همه زیباییست…

بازهم لحظه وداعی دیگر فرا رسید.نمی دانم چطور هنوز زنده ام، بعد از یک ماه دوری از شما!تک تک لحظات در ذهنم نقش بسته اند.عکس ضریحتان را که می بینم دیگر اختیار خودم و چشمانم را ندارم،دوستت دارم پدر عزیزم،دوستت دارم بهترین پدر دنیا،دوستت دارم عزیزترینم!

پایان دلنوشته ام را باز هم با سلامی به بی بی دوعالم تمام می کنم باشد تا باز هم طلبیده شوم و به پابوسیتان بیایم…

السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده؛السلام علیک یا زوجه ولی الله و خیر الخلق بعد رسول الله…

مریم یارمحمدی ازهمدان،تاریخ اعزام۹۶/۱۲/۸

مطالب ببالا از سایت رسمی لبیک می باشد

شما میتوانید مطالب بیشتری را درسایت زائر مشاهده نمائید

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن