دانستنی هادانستنی‌های مذهبی

آتش خشم و بغض بر خانه ی وحی

آتش خشم و بغض بر خانه ی وحی

من هم مثل شما تعجب کردم وقتى که دیدم عده‌اى زن پشت در خانه جمع شده‌اند.
شما به من فرمودید:
ــ اسماء! ببین چه خبر است.
من رفتم و خبر آوردم که:
ــ عده‌اى از زنان مهاجر و انصار به عیادت شما آمده‌اند.
من می‌دانستم که دل مبارکتان از هر چه مهاجر و انصار، خون است اما هم می‌دانستم که کرامت شما میهمان را از در خانه نمی‌راند، اگر چه میهمان، جفاکار و خیانت‌پیشه باشد.
این بود که گفتم داخل شوند. عده‌شان زیاد بود. وقتى دور بستر شما را گرفتند. اتاق کاملاً پر شد. آدمى دراین چهار روز عمر چه چیزهاى غریبى که نمی‌بیند. آن از ملاقات عمر و ابوبکر و این هم از عیادت زنان مهاجر و انصار.
پیکر را غرق زخم می‌کنند و می‌آیند به عیادت زخمى!
نشتر بر جگر فرو می‌برند و بعد، از حال و روز جراحت سؤال می‌کنند.
کاش بیایند براى زخم زدن، لااقل جاى سالم را برمی‌گزینند. می‌آیند به عنوان مرهم گذاشتن و درست بر روى زخم می‌نشینند.
یکى از آنها به نیابت از سوى همه سؤال کرد:
ــ کَیْفَ اَصْبَحْتِ مِنْ عِلّتکِ یا اِبْنَهَ رَسُولِ الله؟
ــ اى دختر رسول خدا! با این بیمارى شب را چگونه به صبح آوردید؟
اگر چه پهلوتان شکسته بود، اگر چه میخهاى در به سینه‌تان فرو رفته بود، اگر چه کودک نازنینتان سقط شده بود، اگر چه بازویتان مجروح بود و صورتتان کبود، اما اینها همه منشأ روحى داشت، منشاء معنوى داشت.
شما به حادثه‌اى طبیعى که بیمار نشده بودید، پایتان که به سنگ نگرفته بود، جسمتان که غفلتاً به زمین و در و دیوار نخورده بود، اگر چنین بود، در مقابل سؤال آنان می‌گفتید:
ــ دردم کم شد است یا نشده است، جراحتم بهبود یافته یا نیافته است…
اما بیمارى شما که اینها نبود، اینها تبعات بیمارى بود.
علت بیمارى شما، شوى من ابوبکر و فرماندهش عمر بودند و فضاى مناسب براى بروز و رشد بیمارى همین مردم، همین مهاجر و انصار. همین دور افتادگان از وادى شرف.
اگر همین مردم در دام جهل مرکب فرو نمی‌افتادند که غصب خلافت ممکن نمی‌شد و اولین ضربه بر فرق روح شما وارد نمی‌آمد.
اگر همین مردم، افسار بی‌غیرتى و بی‌حمیّتى را از گردن خود درمی‌آوردند که فدک به سادگى مصادره نمی‌شد و دومین شمشیر بر سینه روح شما فرود نمی‌آمد و شما را از پاى درنمی‌آورد.
در شب تاریک، جهالت مردم است که می‌توان به خانه دختر پیامبر هجوم برد و آن را به آتش کشید، در روز روشن بصیرت که دست از پا نمی‌توان خطا کرد.
وقتى مردم به بن‌بست‌هاى خیانت پناه برده‌اند و خیابانهاى سیاست را خالى گذاشته‌اند می‌توان در خیابان مدینه النبى، به گونه عزیز خدا و دختر رسول خدا سیلى زد آنچنانکه خون در چشمهایش بنشیند و اشک از دیدگانش بریزد.
گاهى من تصور می‌کنم، خدایى که اشک بندگان را دوست دارد، حتى گریه‌هاى محرابى شما را دلش نمی‌آید ببیند، چگونه سنگ دل این مردم را سیل اشک‌هاى مظلومانه شما تکان نداد!؟
آرى بانوى من، وقتى مردم به سردابهاى آسایش می‌خزند، می‌توان ریسمان در گردن خورشید انداخت و از او بیعت با شب را طلب کرد.
خورشید عهد ببندد که ـ چند سال؟ ـ نتابد تا شب بتواند راحت زندگى کند.
همیشه کور باد این چشمهاى شب‌جوى شب‌پرست.
به ابوبکر گفتم:
ــ من اگر چه با مرکب جهالت به خانه تو فرود آمدم، اما شأن من بسیار برتر از همسرى با توست، شأن من کنیزى زهراست، اگر که منت گذارد و راه دهد و بپذیرد.
و شما پذیرفتید و عاقبت و آخرت مرا نجات دادید، اکنون که می‌روید سلام مرا به پدرتان برسانید و بگوئید که اسماء بنت عمیس اینجایى است، آنجایى نیست. کنیز این کوخ است، بانوى آن کاخ نیست، از قول من به آسیه هم سلام برسانید.
من بی‌تاب بودم ببینم شما در مقابل سؤال این عیادت کنندگان چه پاسخى می‌دهید. و اصلاً تردید داشتم که شما با آن کسالت و نقاهت و حضور اینان و تداعى آنهمه درد، بتوانید لب بگشائید و حرفى بزنید.
اما غوغا کردید، انگار این کلام: “کَیْفَ اَصْبَحْتِ؟”، چگونه صبح کردید؟، طوفانى بودکه خاکسترها را از روى آتش کنار زد و شعله‌هاى درد، زبانه کشید.
انگار نشترى بود بر زخم کهنه که خون تازه از آن جارى کرد.
محکم و استوار نشستید و با نام نامى معبود شروع کردید:
اَصْبَحْتُ وَاللهِ عائِفهً لِدُنْیا کُنَّ، قالِیَهً لِرِجا لِکُنَّ.
لَفَظْتُهُمْ بَعْدَ اَنْ عَجَمْتُهُمْ
وَ شَنَئْتُهُمْ بَعْدَ اَنْ سَبَرْتُهُم
فَقُبْحاً لِفُلُولِ الْحَدّ
وَالْلَعْبَ بَعْدَ الْجِدِ
وَ قَرْعِ الصَفاهِ وَ صَرْع الْقَناهِ
وَ خَطَلِ آلاراء وَ زَلَلِ اْلاَهْواء
وَ بِئسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ اَنْفُسُهُمْ
اَنْ سَخِطَ الله عَلَیْهِمْ وَ فِى الْعَذابِ هُمْ خالِدُون…
به خدا در حال صبح کردم که از دنیاى شما بیزارم و از مردان شما خشمگین.
مردانتان را آزمودم، تنفرم را برانگیختند.
دیندارى و پایمردی‌شان را محک زدم، بی‌دین و ناجوانمرد از بوته آزمایش درآمدند و روسیاهى جاودانى را براى خود خریدند.
مردان شما به شمشیرهاى شکسته و تیغ‌هاى کند و زنگار خورده می‌مانند و چه زشت است این سستى و مسخرگى و رخوت بعد از آنهمه تلاش و کوشش و جدیت.
و چه قبیح است این شکاف برداشتن نیزه مردانگى و خوارى و تسلیم در برابر هر کس که بر آنان فرمانروایى کند.
و چه دردآور است این لغزش در مسیر و انحراف از هدف و فساد در عقل و اندیشه.
یادتان هست؟ این آیه از قرآن را که:
کافران از بنی‌اسرائیل بر زبان داود و عیسى بن مریم لعن گردیدند زیرا که آنان عصیان نموده و تعدى می‌کردند. نهى از منکر نمی‌کردند و خود فاعل منکر بودند و چه بد عمل می‌کردند. بسیارى از آنان را می‌بینى که با کافران دوستى می‌ورزیدند و چه زشت است آنچه از پیش براى خود فرستادند چرا که غضب خدا بر آنان نازل شده و در عذاب جاودانه‌اند.”
آرى، چه زشت است آنچه ـ مردان شما! ـ از پیش براى خود فرستادند چرا که غضب خدا بر آنان نازل شده و در عذاب جاودانه‌اند.
پس به ناچار من کار را به آنان واگذاردم و ریسمان مسئولیت را در گردنشان انداختم و آنان بار سنگین حق‌کشى را بر دوش کشیدند در حالیکه من با حربه حقیقت و استدلال از هر سو آنان را احاطه کرده بودم.
پس لب و دهان و دست و گوش آنان بریده باد و هلاکت سرنوشت محتومشان باد. واى بر آنان!
چرا نگذاشتند حق در مرکز رسالت قرار یابد؟ و چرا پایگاه خلافت نبوى را از منزل وحى دور کردند؟ همان منزلى که مهبط جبرئیل روح‌الامین بود و پیکره رسالت بر پایه‌هاى آن استوار شده بود.
چرا افراد مسلط به امور دنیا و آخرت را کنار زدند و افراد نالایق را جایگزین کردند؟
این، بی‌تردید زیانى آشکار و بزرگ است.
چه چیز سبب شد که از ابوالحسن کینه به دل بگیرند و او را کنار بگذارند؟
من به شما می‌گویم.
به این دلیل که شمشیر عدالت او خویش و بیگانه نمی‌شناخت.
به این دلیل که او از مرگ هراس نداشت.
به این دلیل که با یک لبه شمشیرش، دقیق و خشمگین، ریشه شرک و فساد را می‌برید و با لبه دیگر بقیه را در سر جاى خود می‌نشاند.
به این دلیل که در مسیر رضاى خدا از هیچ چیز باک نداشت و به هیچ‌کس رحم نمی‌کرد.
به این دلیل که در کار خدا اهل سازش و مداهنه و مدارا نبود.
سوگند به خدا که اگر در مقابل دیگران می‌ایستاد و زمام امور خلافت را که رسول الله به على سپرده بود، از دستش در نمی‌آوردید او کارها را سامان می‌بخشید و امت را به سهولت در مسیر هدایت و سعادت قرار می‌داد و به مقصد می‌رساند و کمترین حقى از کسى ضایع نمی‌شد و حرکت این مرکب اینقدر رنج‌آور نمی‌گشت.
على در آنصورت مردم را به سرچشمه صافى و زلال و همیشه جوشانى می‌رساند که کاستى و کدورت در آن راه نداشت، آب از همه سویش سرریز می‌شد و همه سیراب می‌شدند و هیچکس تشنه نمی‌ماند.
على در پنهان و آشکار، در حضور یا غیبت مردم، خیرشان را می‌خواست.
اهل استفاده از بیت‌المال نبود و از حطام دنیا هم فقط به قدر نیاز برمی‌گرفت، آب آنقدر که تشنگى فرو بنشیند و غذایى مختصر آنقدر که گرسنگى با آن مرتفع شود. همین و بس. على همین‌قدر را هم به زحمت از دنیا برمی‌داشت.
على خود شاهین و میزان است. اگر او بر مسند خلافت می‌نشست معلوم می‌شد که زاهد کیست و حریص کدام است. معلوم می‌شد که چه کسى راست می‌گوید و چه کسى دروغ می‌پردازد. این کلام قرآن است که می‌فرماید:
اگر اهل قریه‌ها ایمان آورده و تقوى پیشه می‌کردند، درهاى برکات زمین و آسمان را بر آنان می‌گشودیم ولى دروغ گفتند، پس ما هم آنان را در برابر آنچه کسب کرده بودند، گرفتیم. و این حال و روز شماست در آینه قرآن که:
و از اینان کسانى که ظلم کردند، نتایج سوء دست آوردهایشان بزودى بدانان خواهد رسید و آنان عاجز کننده ما نیستند”.
هان! پس به هوش باشید و به گوش گیرید.
راستى که روزگار چه بازی‌هاى شگفتى دارد و چه غرایبى را پیش چشم می‌آورد.
اما حرفهاى اینان شگفت‌آورتر است!
اى کاش می‌دانستم که مردان شما چرا چنین کردند، چه پناهگاهى جستند، به کدام ستون تکیه زدند؟ به کدام ریسمان آویختند؟ کدام پایگاه را برگزیدند؟ بر کدامین خاندان پیشى گرفتند؟ به چه کسانى چیرگى یافتند؟ به کدام امید اینهمه جفا کردند؟
عجب سرپرست بدى را برگزیدند و عجب جایگاه زشتى را انتخاب کردند!
ستمگران در بد منزلى مقیم می‌شوند و به بدنتایجى دست می‌یابند.
بخدا که بجاى بالها و شاهپرها، کُرکها و پَرچه‌ها را برگزیدند و دم را بر سر و پشت را بر سینه ترجیح دادند.
پس نفرین بر قومى که خیال کردند خوب عمل می‌کنند اما جز زشتى و پلیدى نکردند.
قرآن می‌گوید: اینها فاسدند ولى نمی‌دانند.
واى بر آنان.
این کلام قرآن را به یاد بیاورید:
آیا آنکس که به حق راه یافته، شایسته‌تر است براى پیروى یا آنکس که خود محتاج هدایت است و بی‌هدایت راه نمی‌یابد؟”
چه شده است شما را؟ چگونه حکم می‌کنید؟ هشدار! بجان خودم سوگند که بذر فتنه پاشیده شد و فساد انتشار یافت.
پس منتظر باشید تا این بذر شوم به ثمر بنشیند و نتایج فساد، آشکار شود.
از این پس از پستان شتر اسلام وخلافت، بجاى شیر، خون فوران خواهد کرد و زهرى مهلک بیرون خواهد ریخت.
و اینجاست که باطل گرایان زیان خواهند کرد و آیندگان، نتایج کار پیشینیان را خواهند دید. اینک این فتنه‌ها و این قلب‌هاى شما و بشارت بادتان به شمشیرهاى آخته و استیلاى ستمگران و جبابره.
بشارت بادتان به هرج و مرج گسترده و نامحدود و استبدادى ظالمانه و دردآلود. اموال و حقوقتان از این پس به غارت خواهد رفت و جمعتان پراکنده خواهد شد.
دریغ و حسرت و افسوس بر شما. کارتان به کجا خواهد کشید؟!
افسوس که چشم دیدن حقیقت ندارید و من چگونه می‌توانم شما را به کارى وادارم که از آن کراهت دارید؟
حرف، هنوز بسیار مانده بود، پیدا بود از حالت چشمهایتان. آن بار سنگین دل چیزى نبود که با این چند کلام، سبک شود، اما انگار نفس دیگر یارى نمی‌کرد. نفسى عمیق از سر درد کشیدید و آرام گرفتید.
چهره‌ها و چشمهاى میهمانان شما را مرور کردم، معلوم نبود که آنچه موج می‌زند، بهت و حیرت است، شرم و خجلت است، اندوه و حسرت است یا پشیمانى و ندامت.
حسى غریب بود، شاید آمیزه‌اى از این حس‌هاى متفاوت.
هر احساسى در انسان، جلوه‌اى دارد اما اگر چندین حس با هم درآمیخت، کار عکس‌العمل را مشکل می‌کند.
به همین دلیل، هیچکدام نمی‌دانستند چه کنند.
بالاخره یکى از آنها، زبان گشود ولى نگفت: اشتباهمان را جبران می‌کنیم، بیعتمان را پس می‌گیریم و به صراط مستقیم برمی‌گردیم، گفت:
ــ اگر اینها را قبل از بیعت با ابوبکر می‌دانستیم، یقیناً با او بیعت نمی‌کردیم حتماً کسى را جز على برنمی‌گزیدیم ولى…
دروغ می‌گفتند، مثل کسى که خود را به خواب زده است و وقتى صدایش می‌کنى. بگوید: من خوابیده‌ام. به همین روشنى، به همین جسارت و به همین وقاحت.
شما فرمودید:
ــ بس کنید. بروید پى کارتان و بیش از این عذر نتراشید. این حرفها که می‌زنید در پس آن کارها که کرده‌اید، پشیزى نمی‌ارزد.
شما یک عیادت کننده دیگر هم داشتید که البته از این سنخ نبود، اهل درد بود، اهل صداقت بود.
ام‌سلمه همان سؤالى را از شما کرد که این زنان کردند، او هم پرسید: چگونه شب را به روز آوردید؟
با آنها عتاب کردید، اما با ام‌سلمه درد دل فرمودید:
ــ “کارم شده است سعى میان غم و اندوه، هروله میان غربت و مصیبت، پدر از دست داده و حق مسلم شوهر، غصب شده.
دیدى که، به حکم خدا و پیامبر، پشت پا زدند و خلافت را از وصى پیامبر و امام پس از او گرفتند، چرا؟ چون از على کینه داشتند، چون پدران مشرک و ملحدشان را در جنگ بدر و احد کشته بود”.
بانوى من تصور نمی‌کنم کسى مظلوم‌تر و محجوب‌تر از شما در طول تاریخ بوده باشد و خیال نمی‌کنم پس از شما کسى بیاید که این همه بزرگوار باشد و اینهمه ستم ببیند. من آمده بودم که در محضر شما حجب و حیا بیاموزم اما به روشنى دیدم که این کوزه طاقت بحر ندارد.
هیچ نامحرمى در طول حیات، شما را ندید و شما به روشنى غصه فاصله میان مرگ و مقبره را می‌خورید.
به من فرمودید:
ــ این تابوت‌هاى تخت مانند، زن و مرد را از هم متمایز می‌کنند، کاش تابوتى بود که اندام آدم از روى آن مشخص نمی‌شد.
چه دقت مؤمنانه‌اى! چه وسواس محجوبانه‌اى! چه تأمل شیرینى!
عرض کردم:
در حبشه که بودم تابوت‌هایى دیدم با لبه‌هایى بلند، بطورى که پیکر در آن جاى می‌گرفت و بر روى آن پارچه‌اى می‌افتاد.
و بعد با چند شاخه، آن شکل را به شما نشان دادم.
شما خرسند شدید، لبخندى از سر رضایت بر لبانتان نشست و فرمودید:
چه چیز خوبى! حجم بدن را مشخص نمی‌کند و تفاوت میان زن و مرد را آشکار نمی‌سازد. براى من چنین چیزى بساز و پس از مرگ، مرا در آن جاى بده.
خوشحال شدم از اینکه کارى به من سپردید اما دوست نداشتم که این کار، به کار بعد از مرگ شما بیاید.
اکنون من آن را ساخته‌ام و فقط دعا می‌کنم که فاصله میان شما که سازنده منید با آن تابوت که ساخته من است، لحظه به لحظه بیشتر شود.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن