اهل‌بیت (ع)شناخت اهل بیت و اصحاب (ع)

امام عسکری(ع) چه جایگاهی در میان درباریان عباسی داشت؟

امام عسکری(ع) چه جایگاهی در میان درباریان عباسی داشت؟

پرسش : امام عسکری(علیه السلام) چه جایگاهی در میان درباریان عباسی داشت؟
پاسخ اجمالی: با تمام دشمنی ها و کینه توزی هایى که درباریان عباسى نسبت به امام عسکرى(ع) داشتند، عظمت معنوى و فروغ کمالات او گاه آنان را چنان تحت تأثیر قرار مى‏ داد که ناگزیر در برابر آن حضرت سر تعظیم فرود مى‏ آوردند و زبان به مدح و ستایش آن بزرگوار مى‏ گشودند.
پاسخ تفصیلی: با تمام دشمنیها و کینه توزیهایى که درباریان عباسى نسبت به امام عسکرى(علیه السلام) داشتند، عظمت معنوى و فروغ کمالات او گاه آنان را چنان تحت تاثیر قرار مى‏ داد که ناگزیر در برابر آن حضرت سر تعظیم فرود مى‏ آوردند و زبان به مدح و ستایش آن بزرگوار مى‏ گشودند.
«عبید اللهبن خاقان» از درباریان و رجال مهمّ حکومت عباسى بود و پسرش «احمد» متصدى اراضى «قم» و مامور اخذ مالیات این شهر و از ناصبیان (دشمنان امامان) شمرده مى‏ شد. حسن بن محمد اشعرى و محمد بن یحیى و دیگران آورده اند که روزى در مجلس او سخن از علویان و عقایدشان به میان آمد. «احمد» گفت:
من در «سامرّا» کسى از علویان را از نظر روش و وقار و عفت و نجابت و فضیلت و عظمت در میان خانواده خویش و تمامى بنى هاشم مانند حسن بن على بن محمد(امام عسکرى) ندیدم. خاندانش او را بر بزرگسالان و سران خود مقدم مى‏ داشتند. در نزد سران سپاه و وزیران و عموم مردم نیز همین وضع را داشت. به یاد دارم روزى نزد پدرم بودم، دربانان خبرآوردند: ابو محمد، ابن الرضا (۱) (امام حسن عسکرى (علیه السلام)) مى‏ خواهد وارد شود، پدرم با صداى بلند گفت: بگذارید وارد شود. من از اینکه دربانان نزد پدرم از او با کنیه و با احترام یاد کردند، شگفت زده شدم، زیرا نزد پدرم جز خلیفه یا ولیعهد یا کسى را که خلیفه دستور داده بود او را به کنیه (۲) یاد کنند، این گونه یاد نمى‏ کردند. آنگاه مردى گندم گون، خوش قامت، خوشرو، نیکو اندام، جوان و داراى هیبت و جلالت وارد شد. چون چشم پدرم به او افتاد، از جا برخاست و چند گام به استقبال او رفت. به یاد نداشتم پدرم نسبت به کسى از بنى هاشم یا فرماندهان سپاه چنین احترامى ابراز کرده باشد. پدرم دست در گردن او انداخت و صورت و سینه او را بوسید و دست او را گرفت و بر جاى نماز خود که در آنجا نشسته بود، نشانید، و خود، رو بروى او نشست و با او به صحبت پرداخت، و در ضمن صحبت، به او «فدایت شوم» مى‏ گفت. من از آنچه مى‏ دیدم در شگفت بودم. ناگاه دربانى آمد و گفت «موفق» عباسى (برادر خلیفه) آمده است و مى‏ خواهد وارد شود. معمول این بود که هرگاه «موفق» مى‏ آمد، پیش از او دربانان و نیز فرماندهان ویژه سپاه او مى‏ آمدند و در فاصله در ورودى قصر تا مجلس پدرم در دو صف مى ‏ایستادند و به همین حال مى‏ ماندند و «موفق» از میان آنها عبور مى‏ کرد.
بارى، پدرم پیوسته متوجه «ابو محمد» (امام عسکرى – علیه السلام) بود و با او گفتگو مى‏ کرد تا آنگاه که چشمش به غلامان مخصوص «موفق» افتاد، در این موقع به او گفت: فدایت شوم اگر مایلید، تشریف ببرید، و به دربانان خود دستور داد او را از پشت صف ببرند تا «موفق» او را نبیند. ابومحمد برخاست و پدرم نیز برخاست و دست در گردن او انداخت و با او خداحافظى کرد و او بیرون رفت.
من به دربانان و غلامان پدرم گفتم: وه! این چه کسى بود که او را در حضور پدرم به کنیه یاد کردید و پدرم نیز با او چنین رفتار کرد؟!.
گفتند: او یکى از علویان است که به او «حسن بن على – علیهما السلام -» مى‏ گویند و به «ابن الرضا» معروف است. تعجب من بیشتر شد و آن روز همه ‏اش در فکر او و رفتار پدرم با او بودم تا شب شد. عادت پدرم این بود که پس از نمازعشاء مى‏ نشست و گزارشها و امورى را که لازم بود به اطلاع خلیفه برساند، بررسى مى‏ کرد. وقتى نماز خواند و نشست، من آمدم و نزد او نشستم. کسى پیش او نبود. پرسید: احمد! کارى دارى؟
گفتم: آرى پدر، اگر اجازه مى‏ دهى بگویم.
گفت: اجازه دارى.
گفتم، پدر! این مرد که صبح او را دیدم چه کسى بود که نسبت به او چنین تواضعو احترام نمودى و در سخنانت، به او «فدایت شوم» مى‏ گفتى و خود و پدر و مادرت را فداى او مى‏ ساختى؟! گفت: پسرم! او امام «رافضیان»، (۳) «حسن بن على» معروف به «ابن الرضا» است.
آنگاه اندکى سکوت کرد. من نیز ساکت ماندم. سپس گفت: پسرم! اگر خلافتاز دست خلفاى بنى عباسبیرون رود، کسى از بنى هاشم جز او سزاوار آن نیست، و این به خاطر فضیلت و عفت و زهد و عبادت و اخلاقنیکو و شایستگى اوست، پدر او نیز مردى بزرگوار و با فضیلت بود.
با این سخنان اندیشه و نگرانى ام بیشتر و خشمم نسبت به پدر فزونتر شد. دیگر هم و غمى جز این نداشتم که درباره ابن الرّضا پرس و جو کنم و پیرامون او کاوش و بررسى نمایم. از هیچ یک از بنى هاشم و سران سپاه و نویسندگان و قاضیان و فقیهان و دیگر افراد درباره او سوال نکردم مگر آنکه او را در نظر آنان در نهایت بزرگى و ارجمندى و والایى یافتم، همه از او به نیکى یاد مى‏ کردند و او را بر تمامى خاندان و بزرگان خویش مقدم مى ‏شمردند. (بدین گونه) مقام او در نظرم بالا رفت، زیرا هیچ دوست و دشمنى را ندیدم مگر آنکه در مورد او به نیکى سخن مى‏ گفت و او را مى‏ ستود…. (۴)، (۵)

پی نوشت:
(۱). پس از امام رضا(علیه السلام) در جامعه آن روز و نیز در دربار حکومت عباسیان، امامان بعدى یعنى امام جواد و امام هادى و امام عسکرى(علیهم السلام) را به احترام انتساب به امام رضا(علیه السلام) «ابن الرضا» (فرزند رضا) مى‏ نامیدند.
(۲). در بین عرب، مرسوم است که براى اداى احترام، افراد را با کنیه مورد خطاب قرار مى‏ دهند.
(۳). دشمنان شیعیان، آنان را به طعنه «رافضى» مى‏ نامیدند.
(۴). شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبه بصیرتى، ص ۳۳۸؛ فتّال نیشابورى، روضه الواعظین، بیروت، مؤسسه الأعلمى للمطبوعات، ص ۲۷۳ – ۲۷۵؛ طبرسى، اعلام الورى، الطبعه الثالثه، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ص ۳۷۶ – ۳۷۷؛ کلینى، اصول کافى، تهران، مکتبه الصدوق، ۱۳۸۱ ه . ق، ج ۱، ص ۵۰۳؛ على بن عیسى الاربلى، کشف الغمّه، تبریز، مکتبه بنى هاشمى، ۱۳۸۱ ه . ق، ج ۳، ص ۱۹۷؛ پیشواى یازدهم حضرت امام حسن عسکرى(علیه السلام) نشریه مؤسسه در راه حق، ص ۱۳ – ۱۷٫
(۵). گردآوری از کتاب: سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، موسسه امام صادق(علیه السلام)، قم، ۱۳۹۰ه.ش، ص ۶۵۲٫

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن