اهل‌بیت (ع)شناخت اهل بیت و اصحاب (ع)

ام ابیها فقط برازنده ی فاطمه زهراست

ام ابیها فقط برازنده ی زهراست

گویى تقدیر چنین بوده است که حضور دو روزه من در دنیا با غم و اندوه عجین شود، هر چه بود گذشت و هر چه میبود میگذشت.
و من میدانستم که تقدیر چگونه رقم خورده است و میدانستم که غم، نان خورشت همیشه من است و اندوه، همسایه دیوار به دیوار دل من.
اما آمدم، آمدم تا دفتر زنان بیسرمشق نماند، آمدم تا قرآن مثال بیابد، تفسیر پیدا کند، نمونه دهد، آمدم تا خلقت بیغایت نماند، بیمقصود نشود، بیهدف تلقى نگردد.
من اگر نبودم، من و پدرم اگر نبودیم، من و شویم اگر نبودیم، من و شما نور چشمان و فرزندانم اگر نبودیم، اگر ما نبودیم، جهان آفریده نمیشد، خلقت شکل نمیگرفت، آفرینش تکوین نمییافت، این را خداوند جَلَّ وَعَلا تصریح فرموده است.
گریه نکنید عزیزان من! شما از این پس جاى گریستن بسیار دارید. بر هر کدام از شما مصیبتها میرود که جگر کوه را کباب میکند و دل سنگ را آب.
حسین جان! این هنوز ابتداى مصیبت است، رود مصیبت از بستر حیات تو عبور میکند.
مظلومیت جامهاى است که پس از پدر قاعده تن تو میشود. تو مظلوم مضاعف تاریخ میشوى که مظلومیتت نیز در پرده استتار میماند.
حسین جان! زود است براى گریستن تو! تو دیگر گریه نکن! تو خود دردانه اشک آفرینشى!
عالم براى تو گریه میکند، ماهیان دریا و مرغان آسمان در غم تو میگریند. پیامبران همه پیش از تو در مصیبت تو گریستهاند و شهادت دادهاند که روزى همانند روز تو نیست.
بیا، از روى پاى من برخیز و سر بر سینهام بگذار اما گریه نکن.
گریه تو دل فرشتگان خدا را میسوزاند و جگر رسول خدا را آتش میزند.
اکنون که زمان اندوه من نیست، زمان شادکامى من است، لحظه رهایى من است.
گاه اندوه من آنزمان بود که بر زمین نازل شدم، آغاز دوره غمبار من آنگاه بود که نه چون آدم (علیه السلام) به اجبار و از سر گناه بلکه چون پدرم محمد (صلّى الله علیه وآله وسلّم) به اختیار و از سر لطف و رحمت پروردگار، از بهشت هبوط کردم.
مهبطم اگر چه مهبط وحى بود و منزلم اگر چه منزل جبرئیل و قرارگاهم اگرچه قرارگاه عزیزترین بنده خدا و خاتم پیامبران او.
اگر چه آن دستها که به استقبالم آمده بود، دستهاى برترین زنان عالم امکان بود، اگر چه اولین جامههایى که در زمین بر تن کردم، جامههاى بهشتى بود.
اگر چه به اولین آبى که تن سپردم، زلال بیهمانند کوثر بود، اگر چه… اما… اما محنت و مظلومیت نیز، از بدو تولد با من زاده شد، با من رشد کرد و در من تبلور یافت.
من هنوز اولین روزهاى همنشینى با گهواره را تجربه میکردم که آمد و رفت تازه مسلمانان زجر کشیده اما صبور و مقاوم به خانهمان آغاز شد. رفت و آمدى مومنانه اما هراسناک عاشقانه اما بیمزده، خالص و صمیمى و شورانگیز اما ترسان و گریزان و مراقب.
خدنگ اولین خبرهایى که از وراى گهواره میگذشت و بر گوش جگر من مینشست، شکنجه و آزار و اذیت مؤمنان نخستین بود.
یک روز خبر سمیه میآمد، آن پیرزن زجر دیدهاى که عمرى در عطش باران توحید زیسته بود و با چشیدن اولین قطرات آن از ابر دستهاى پیامبر، همه چیز خویش را فدا کرد و جان خود را سپر ایمان خالص خود ساخت. آن پیرزن مؤمنى که سختترین شکنجهها را بر تن رنجور و نحیف خویش هموار ساخت تا نداى حق پیامبر بیلبیک نماند.
روز دیگر خبر یاسر میآمد؛ “یاسر را مشرکان در بیابان سوزان و تفتیده حجاز خوابانده‌اند و سنگهاى سخت و گران بر اندام او نهادهاند تا او دست از توحید بردارد و در مقابل بتها سر بساید.”
یک روز خبر بلال میآمد، روز دیگر عمار، روز دیگر… و من به وضوح میدیدم که شکنجهها و آسیبها و لطمهها نه فقط بر نو مسلمانان ایثارگر که بر پدرم رسول خدا وارد میشود و او چه میتواند بکند جز این که هر روز بر این مؤمنان محبوس بگذرد و آنان را به صبر و استوارى بیشتر دعوت کند. صَبْراً یا آلِ یاسِر، صَبْراً یا بِلال…
و… بغضها و اشکها و گریههاى خویش را به خانه بیاورد.
در تب و تاب شکنجه پیروان مؤمن و معدود بسوزد اما توان هیچ ممانعت و دفاعى نداشته باشد.
خدا بیامرزد ابوطالب را و غریق رحمت کند حمزه را که اگر این دو حامى با صلابت و قدرتمند نبودند، آنکه در بیابان سوزان، سنگ بر شکمش مینشست پیامبر بود و آن بدن که آماج عمودها و نیزهها قرار میگرفت، بدن مبارک پیامبر بود، همچنانکه با وجود این دو حامى موحد و استوار نیز آنکه شکنبه شتر بر سرش فرود میآمد پیامبر بود و آنکه پایش به سنگ جهالت دشمنان میآزرد، پیامبر بود ـ سلام خدا بر او ـ.
من هنوز شیرخواره بودم که عرصه را بر پدرم و پیروان او تنگتر کردند، زمینى را که به برکت او و به یمن خلقت او پدید آمده بود، نتوانستند بر او ببینند، او را، ما و مؤمنان او را به درهاى کوچاندند که خشکى و سختى و سوزندگیاش شهره طبیعت بود و زبانزد تاریخ شد.
من اوّلین قدمهاى راه افتادنم را بر روى ریگهاى سوزان شعب ابیطالب گذاشتم.
و من بوضوح میدیدم که سختتر از آن تاولها که بر پاهاى کودکانه من مینشست، زخمهایى بود که سینه فراخ پدرم رسول خدا را شرحه شرحه میکرد و قلب عالمگیر او را میسوزاند.
یکى میآمد و لبهاى چون کویر، تفته و ترک خوردهاش را به زحمت در مقابل پدرم میگشود و میگفت: آب.
و پدرم بیآنکه هیچ کلامى بگوید چشمهاى محجوبش را به زیر میانداخت و اندکى فاصله میان دندانهاى مبارکش را بیشتر میکرد تا آن صحابى مؤمن، سنگ را در دهان او ببیند و ببیند که رسول خدا هم براى مقابله با آتش جگر سوز عطش، سنگ میمکد.
و آن دیگرى مچاله از فشار گرسنگى، کشان کشان خود را به پیامبر میرساند و سلام و اسلام خود را تجدید میکرد تا رسول خدا بداند که یارانش، محکم و استوار ایستاده‌اند و هیچ حادثهاى نمیتواند آنان را به زمین ضعف بنشاند یا به پرتگاه کفر بکشاند و وقتى پدرم او را در آغوش تحسین میفشرد، او تازه درمییافت که رسول خدا هم در مقابل فشار گرسنگى، سنگ بر شکم خویش بسته است.
همین خرمایى که مُشتیاش انسانى را سیر نمیکند، آن زمان یک دانهاش در دهان چهل انسان میگشت تا چهل مرد را در مرز میان زندگى و مرگ ایستاده نگاه دارد.
من شیر آمیخته به اندوه مادرم خدیجه را در کوران و تلاطم این دردهاى درهم پیچیده نوشیدم. سفره چشم اهل دره روزها و روزها منتظر میماند تا مگر محموله خوراکى از میان چنگالهاى محاصره کنندگان شعب عبور کند و از لابلاى سنگ و کلوخهاى دامنه، به سلامت بگذرد و چند روز قناعتآمیز را پر کند.
دوران شعب پیش از آنکه طاقت زندانیان به سرآید تمام شد، اما آنچه تمام نشد، آسیبها و آزارهایى بود که برجسم و جان پیامبر فرود میآمد.
این بارهاى طاقت فرسا تا آن زمان که مادرم خدیجه حیات داشت بسیار هموارتر مینمود.
وقتى پیامبر پا از درگاه خانه به درون میگذاشت، ملاطفتها، مهربانیها، همدردیها و دلداریهاى خدیجه آنچنان او را سبکبال میکرد که پدرم حتى تا وقت وفات هم او را به یاد میآورد و گهگاه در فراق او میگریست.
یادم نمیرود، یکبار عایشه از سر حسادت، نام مادرم را به تحقیر برد و پدرم آنچنان بر او نهیب زد که عایشه، هیچگاه دیگر جرأت نکرد در حضور رسول الله، از خدیجه بیاحترام یاد کند.
خبر رحلت مادر، براى من بسیار دردناک بود بخصوص که زخم شعب ابیطالب هنوز التیام نیافته بود و اندوه تنهایى پدرم کاستى نپذیرفته بود.
من وقتى به یکباره جاى مادرم را در خانه، خالى یافتم سرآسیمه و آشفته موى به دامن پدر آویختم که:
ــ مادرم کجاست؟!
پدرم غمآلوده و مضطرب به من مینگریست و هیچ نمیگفت، شاید هیچ لحنى که بتواند آن خبر جانسوز را در آن بریزد نمییافت.
جبرئیل از پس این استیصال فرود آمد و به پدرم از جانب خدا پیام داد که “سلام مرا به فاطمه ام برسان و بگو که مادر تو را در قصرى از قصرهاى بهشت جاى دادیم که از طلا و یاقوت سرخ فراهم آمده است و او را با مریم دختر عمران و اسیه همخانه ساختیم.”
و من به یمن این پیام خداوند، آرامش یافتم، خداوند، جل و علا را تقدیس و تنزیه کردم و گفتم که سلامها و سلامتیها همه از اوست و تحیتها همه به او باز میگردد.
کلام خدا اگر چه تسلاى دل من شد اما فقدان خدیجه در کوران حوادث، چیزى نبود که براى پیامبر و من تحمل کردنى و تاب آوردنى باشد.
دلدارى خدیجه نبود اما تیرهاى تهمت و افترا و آسیب و ابتلاى پیامبر همچنان به شدت و قوت خود باقى بود. یک روز دیوانهاش میخواندند، یک روز ساحرش لقب میدادند. یک روز دروغگو و لافزن و عقب ماندهاش مینامیدند و هر روز به وسیلهاى دل مبارک او را میآزردند.
البته اصل و ریشه پیامبر استوارتر و شاخه و برگش در آسمان گستردهتر از آن بود که عصیانها و کفرانها و تهمتها و اذیتها بتواند خدشه و خللى در دعوت او پدید بیاورد یا ملول و خستهاش کند و از پایش درآورد.
او تا بدانجا در دعوت به هدایت ثبات میورزید و از دل و جان مایه میگذاشت که گاهى خدا به او فرمان توقف میداد و او را به مواظبت از جسم و جانش ملزم مینمود.
آنچه دل پیامبر را میآزرد، نه آزار دشمنان که جهالتشان بود، پیامبر نه از آنان، که بر آنان غمگین میشد که چرا تا بدان پایه بر جهالت خویش، پاى میفشرند، و پا از احصار کفر و شرک بیرون نمیگذارند، چرا در فضاى حیاتبخش توحید تنفس نمیکنند، چرا حلاوت و شیرینى عبودیت را نمیچشند.
و در این غمخوارى، مشارکتى که ابوطالب موحد و خدیجه مهربان با او میکردند از دست و دل هیچ ایثارگرى جز همین دو بر نمیآمد.
وقتى ابوطالب و خدیجه رفتند، وقتى ابوطالب و خدیجه، هر دو در یکسال با پیامبر وداع کردند، پیامبر بسیار بیش از آنچه تصور میکرد، تنها شد.
و من اگر میخواستم فقط دختر او باشم، بارى از دوش تنهایى او بر نمیداشتم. پدرم با آنهمه مصیبت و سختى، نیاز به مادر داشت، مادرى که پروانهوار گرد شمع وجود او بگردد و با بالهاى محبت و ایثار، اشکهایش را بسترد.
و من تلاش کردم که براى پدرم ـ محبوبترین خلق جهان ـ مادرى کنم و موفق شدم. پدرم مرا به مادرى قبول کرد و به لقب “اُمّ اَبیها” مفتخرم ساخت.
و این شاید یکى از شیرینترین لقبهایى بود که خدا و پیامبرش به من داده بودند.
این لقب البته آسان به دست نیامد. پشت این لقب، خون دلها خفته بود و تیمارها نهفته.
هیچ کس نمیتواند عمق جراحت دل مرا بفهمد آنزمانى که من پدرم را پریشان حال و آشفته موى بر درگاه خانه مییافتم یا آزرده پاى و آلوده لباس در آغوشش میفشردم، یا مجروح و زخم خورده، تیمارش میداشتم.
هر سنگ نه بر پاى او که بر چشم من فرود میآمد و هر زخم نه بر اندام او که بر جگر من مینشست. با این تفاوت عمیق که دل او، دل پیامبر بود، عظیم و استوار و نلرزیدنى و دل من دل فاطمه بود، نازک و لطیف و شکستنى.
شرایط آنقدر سخت و سختتر شد که خداوند پیامبرش را دستور هجرت داد.
مردمى که به خورشید با نفرت مینگرند، شایسته شباند. مردمى که به سوى آفتاب کلوخ پرتاب میکنند، لایق ظلمت اند.
خورشید، طلوع کردنى است. ابرهاى سیاه حتى اگر در آغاز مشرق کمین کنند، خورشید، متین و بزرگوار از کنارشان خواهد گذشت و روشنیاش را به ارمغان جهانیان خواهد برد.
پیامبر شبانه میبایست از مکه هجرت میکرد، در آن زمان که چهل کافر قداره بند دور تا دور خانه او را در محاصره داشتند و چهل شمشیر خون آشام لحظه میشمردند تا خون او را به تساوى میان خویش، تقسیم کنند.
پیامبر، ایثارگرى میطلبید تا در جاى خویش بخواباند و کفار را ناکام بگذارد. آن ایثارمنش هیچکس جز پدر شما، علیبن ابیطالب نمیتوانست باشد، وقتى پیامبر به او اشارت فرمود و از او نظر خواست. او نپرسید: من چه میشوم؟ عرضه داشت:
ــ شما به سلامت میمانید؟
پیامبر فرمود: آرى، پسر عموى گرامیام.
و وقتى دل ما، از هول و اضطراب، قرار نداشت، على شیرینترین خواب عمرش را آنشب به رختخواب پیامبر، هدیه کرد و شأن نزول آیتى دیگر از قرآن را بر افتخارات خویش افزود. ملائکه حیرت کردند و خدا مباهات ورزید:
“وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ.(۱)
و میان مردم کسى هست که جانش را با رضاى خدا، تاخت میزند و خدا دوستدار (اینگونه) بندگان است.”
پیامبر بر دوش سلمان از میان کفار چشم و دل کور عبور کرد و آنان نفهمیدند.
پرسیدند: چیست بر دوش تو؟
سلمان راستگو گفت: پیامبر.
آنان خندیدند و نفهمیدند و به بستر پیامبر هجوم بردند.
آنچه میخواستند در رختخواب بود اما نمیدانستند. آنان جان پیامبر را میخواستند و على جان پیامبر بود. على آینه تمام نماى پیامبر بود، “انفسنا و انفسکم” در آن مباهله تاریخساز، شان على بود اما آنها که درکشان بدین پایه نمیرسید و فقط جسم پیامبر را میشناختند، خود را ناکام یافتند و خشمگین و زخم خورده بازگشتند، صداى سایش دندانهاى کینه جویشان در گوش شب طنین میافکند اما دستشان از جهان کوتاه بود که جهان در غار ثور، رحل اقامتى سه روزه افکنده بود.
دل مسلمانان از خلاصى پیامبر قرار و آرام یافت اما جسم و جان و خانمانشان نه. کفار و مشرکینى که پیامبر را دور از دسترس مییافتند زهر خود را به جان مؤمنان و بستگان او میریختند.
پیامبر اما به مدینه وارد نشد. در قباء استقرار یافت و هر چه مؤمنین مدینه پاى فشردند، یک کلام فرمود: من به مدینه وارد نمیشوم مگر به همراه دو عزیزم على و فاطمه.
و از آنجا به على بن ابیطالب پیام داد که به همراهى فاطمهها به مدینه بیا، من همچنان چشمِ انتظار و استقبال، گشوده شما میدارم.
على بن ابیطالب بلافاصله از ما، سه فاطمه، من، فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر زبیر بن عبدالمطلب و تنى چند از زنان و ضعیفان کاروانى ساخت و پس از اعلامى عمومى به سوى مدینه حرکت کرد.
شبها را در منازل بین راه به نماز و تهجد و عبادت می پرداختیم و روزها را راه میرفتیم. کفار و مشرکین که از کف دادن پیامبر برایشان سنگین و گران تمام شده بود، بدشان نمیآمد که از میانه راه بازمان گردانند و به گروگانمان بگیرند.
هنوز تا مدینه بسیار مانده بود که اسود غلام ابوسفیان راه را بر ما گرفت و گفت:
ــ من فرستاده ابوسفیانم و مأمورم که راه را بر شما ببندم تا او خود، سر رسد.
بدنهاى زنان کاروان چون بید میلرزید و نگرانى و اضطراب بر دلهایشان چنگ میانداخت، اما دل من به على و خداى على محکم بود.
على مرتضى به صلابت کوه ایستاد و فریاد کشید:
ــ ما باید به مدینه برویم، در راهِ رفتن به مدینه، من هر مانعى را از سر راه برخواهم داشت، حتى اگر این مانع، اسود، غلام ابوسفیان باشد، جان خود را بردار و راه خود را پیشگیر.
اسود تمکین نکرد، على مرتضى دوباره هشدار داد، مؤثر نیفتاد، سه باره او را بر جان خویش ترساند، سخت سرى کرد.
حضرت، شمشیر از نیام برکشید و ـ در پى جنگ سختى ـ جسد او را بر جاى گذاشت و کاروان را دوباره حرکت داد.
هنوز راه چندانى نپیموده بودیم که ابوسفیان، بر سر راه سبز شد. جسد اسود را در میان راه دیده بود و چون مارى زخم خورده به خود میپیچید، نعره زد:
ــ اى على! که غلام مرا کشتهاى! به چه اجازهاى زنان خویشاوند مرا به مدینه میبرى؟
على مرتضى، خونسرد، متین و اسوار پاسخ فرمود:
ــ با اجازه آنکس که اجازه من به دست اوست. تو هم از سرنوشت غلامت عبرت بگیر و جانت را بردار و بگریز.
ابوسفیان شمشیر کشید و على مرتضى آنقدر با او شمشیر زد که او حیاتش را در مخاطره دید، مغموم و شکست خورده جانش را برداشت و گریخت.
مردى به مردانگى على آفریده نشده است و شمشیرى به کارسازى شمشیر او.(۲) خدا فقط میداند که در خلقت او چه کرده است.
وقتى بر پیامبر وارد شدیم، بوى جبرئیل فضا را آکنده بود، آغوش پیامبر، هنوز بوى جبرئیل میداد، بوى عرش، بوى وحى.
پدرم، على را که در آغوش فشرد، فرمود:
ــ پیش پاى شما جبرئیل اینجا بود.
و به من خبر داد از عبادات شما در میان راه و از مناجاتتان با خداى تعالى و از سختیها و جنگ و گریزهایتان تا بدینجا… و این آیات در شأن شما نزول یافت:
“آنان که یاد خدا میکنند، ایستاده و نشسته و بر پهلو و در آفرینش آسمان و زمین اندیشه میکنند (و میگویند) خدایا! تو اینها را به عبث نیافریدهاى، تو پاک و منزهى، ما را از عذاب جهنم، نگاه دار.
خدایا! آن را که تو به جهنم فرود برى، خوار و ذلیل کردهاى و ستمگران را هیچ یاورى نخواهد بود.
خدایا! ما شنیدیم که منادى ایمان ندا درمیداد که ایمان بیاورید به پروردگارتان و ایمان آوردیم، خدایا ببخش گناههاى ما را و بپوشان بدیهایمان را و در معیّت خوبانمان بمیران.
خداوندا! و آنچه را که بر پیامبرت وعده کردهاى بر ما ارزانیدار و در روز جزا خوارمان مکن که تو در وعده و پیمان خویش تخلف نمیکنى.
پس خداوند استجابت کرد دعایشان را.
من عمل هیچیک از زن و مرد اهل عمل شما را تباه نمیکنم…
پس آنانکه هجرت کردند و از دیارشان رانده شدند و در راه من اذیت و آزار دیدند و تن به مقاتله سپردند بدیهایشان را پاک میکنیم و در بهشتهایى واردشان میسازیم که از زیر آن، نهرها روان است: پاداشى از سوى خدا، که درنزد خداست بهترین و ارزنده ترین پاداشها”.(۳)
این آیات به یکباره خستگى راه از تنهایمان سترد و خود بهترین پاداش شد براى آن سختیها که در راه خدا کشیده بودیم.
در ابتداى مدینه روزها و شبهاى آرامترى داشتیم، انصار، مؤمن و مهربان بودند و مهاجرین صبور و استوار.
آرامش نسبى مدینه، فرصتى بود تا پدرتان مرا از پدرم رسول الله خواستگارى کند. در مقابل آن سختیها و مصائب که این دو پسر عم، پشت سر گذاشته بودند، آرامش مدینه مجالى مینمود براى وصلت ما.
هماکنون پدرتان على مرتضى خواهد آمد، برخیزید عزیزان من! بیش از این بیتابى نکنید. على خود از شنیدن خبر، چنان بیتاب شده است که میان راه چند بار ردایش در پایش پچیده است و او را به زمین افکنده است. نه فقط دل على که پاى على نیز با این خبر لرزیده است، بیتاب ترش نکنید، برخیزید عزیزان من! بغضهایتان را فرو بخورید، اشکهایتان را بسترید و على را تسلى دهید… سَلامُ الله عَلَیْه…
—————————–
۱-سوره بقره، آیه ۲۰۷٫
۲-لا سَیْفَ اِلاّ ذَوالفَقار وَ لافَتى اِلاّ عَلى.
۳-آیه ۱۹۰ تا ۱۹۵ سوره آل عمران ـ نمونه بینات در شأن نزول آیات ص ۱۷۲ و ۱۷۳ کتاب کشف الغمه فى معرفه الائمه، ص ۵۳۹٫
————————–

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن