دلنوشتهمدح و مرثیه

با دستان کوچک گره های بزرگ باز می کند….

با دستان کوچک گره های بزرگ باز می کند….

و پلک گشودی دنیایی را که برایت کوچک بود

خدا تو را برای تاریخ مقدّر کرد تا چیزی را به ادراک برسیم

خورشید چشمانت را به زمین تاباند

تا دنیا را از دریچه نگاه نافذ تو ببینیم

چه تقدیری داشتی، طفل آفتاب!

درست لحظه ای آمدی که:

زمین در تیر رس نگاه سرد زمستان بود،

و در اسارت شیطان.

درست یک گام مانده به آغاز فراخوان بزرگ عشق و حماسه، آمدی؛

لحظه ای که تاریخ، در آستانه یک اتفاق سرخ بود.

… و تو هم به ضیافت عشق رفتی.

«قنداقه ات» را «اِحرام» خویش کردی و راهی «خانه دوست» شدی

به نیمه های حجّت که رسیدی

تقدیر این شد که پدر

حج نیمه تمامش را در کربلا کامل کند

بسیاری، حسین علیه السلام را که «باطن کعبه» بود، رها کردند و مسافر کربلا نشدند

اما تو ـ که از قبیله عشقی ـ

پشت به قبله قبیله نکردی

تا در «کربلا»، «حاجی» شوی

«شش ماه» برایت کافی بود

تا «کربلا»یی شوی

«شش ماه» کافی بود

تا از بند «ناسوت» برهی

ـ اگرچه آن «شش ماه» هم زمینی نبودی ـ

با یک حنجره «شش ماهه»

همه تاریخ را تکان دادی

با یک قلب «شش ماهه»

به تقدیر آسمانی خویش دل سپردی

یک گام «شش ماهه» برداشتی

تا به «ملکوت» رسیدی

«علی اصغر» بودی،

اما دلت بزرگ بود

گام هایت بلند بود ـ برای عروج به ملکوت ـ

خدا خواست تو بیایی

ـ درست، لحظه ای که تاریخ، در آستانه یک اتفاق سرخ بود ـ

و تو اتفاق افتادی

نگاه سبزت را روانه چشم اندازی سرخ کردی

و چشم به راه یک روز ماندی؛

روزی که قنداقه امروز و «لباس احرام» فردایت

بوی «شهادت» بگیرد

لالایی شمع… مرثیه پروانه امیر مرزبان

لالا، لالا … گل پرپر… لالا… لالا… علی اصغر…

چی داریم این جا شیرینم… بجز به مشت خون و پر

مادر بخواب!

امشب بوی کربلا می دهد لالایی هایم.

مادر بخواب؛ نمی خواهم امشب خون دلم را ببینی.

مادر بخواب… علی کوچکم بخواب!

چرا این همه زاری می کنی مادر؟

نکند تو هم فهمیده ای امشب ستاره ها برای که جشن تولد گرفته اند؟

چرا ضجّه می زنی مادر؟

آسمان امشب دارد خودش را سبک می کند روی شانه های زمین.

این باران نیست؛ اشک های ملایک است برای تطهیر خاک. می دانی کودکم، امشب عشق به دنیا می آید؛ با همه کودکی اش، با همه کوچکی اش. امشب، شیرین ترین خواب دنیا آشفته است.

می دانم که فهمیده ای مادر، بگذار قصه تشنه ترین لب های کوچک دنیا را برایت نگویم!

بگذار اندوهم را خواب کنم!

بگذار از ماهی های بیرون از آب چیزی نگویم!

لالا… لالا… بغضم چرا شکست مادر؟

تشنگی ات را پنهان کن! امشب تشنگی تازه به دنیا می آید.

امشب آب برای همیشه تلخ می شود

فرشته ها این پایین، گهواره یکی را نشان هم می دهند و برایش از همین امشب، بهشت را آذین می بندند.

فرشته ها می دانند طولی نخواهد کشید که عشق از گلوی کوچک این پروانه طلوع کند.

ماهی های بیرون از آب، قدر اشک های او را بهتر از ما می دانند، مادر!

لالایی امشب از من نخواه کودکم! این که می بینی نمی توانم آرامت کنم، از ضعف نیست؛ نمی توانم آهنگ منظّم نفس هایت را بشنوم امشب.

امشب شش ماهه ترین خورشید، بیدار می شود، امشب که ماه، خودش را بر آسمان می کشد، چطور می توانم تو را آرام کنم؟ کودکم، شیرین، علی کوچک! می دانی چرا تو را علی اصغر نام نهادم؟ آخر این ستاره ای که امشب طلوع می کند، چهارده قرنی است

معصومیت را می توان در قنداقه خونی نوزادها هم دید، می توان از گلوی شکفته، تصویر خُدا در چشم ها جاودانی کرد.

می توان به خُلود اندیشید، به جذبه رسید و دور گاهواره ای چرخ زد که تمام ستاره ها دور آن می چرخند… لالایی کودک شیرینم، لالایی!

این لالایی امشب برای سکوت خوانده می شود.

این لالایی برای اشک است.

این لالایی خون است، لالایی پروانه ها،

لالا لالا، گل بی سر.

لالا لالا علی اصغر…

مبارک است بانو! نزهت بادی

مبارک است بانو!

شنیده ام که به لطف خدا مادر شده ای و برای حسین علیه السلام پسری ماه صورت به دنیا آورده ای.

چراغ چشم های رسول خدا صلی الله علیه و آله روشن باد. و نام اعظم علی مرتضی علیه السلام پایدار که کودک تو نیز همنام جدّ بزرگوارش است.

اما چرا چشمانت چون اناری سرخ، به دانه های یاقوت اشک نشسته است؟

نگاه کن بی بی!

ببین چگونه نوار سبز حسینی علیه السلام که به قنداقه اش بستی، در نوازش بال ملایک به رقص درآمده است؟

تو غمگین مباش که در پیشانی تقدیر کودکت، نام نحس و شوم حرمله نوشته شده است. و چیزی نخواهد گذشت که تو با طفلت در مجاورت مردی از نسل جنایت که بند نافش را با قساوت و سنگدلی بریده اند، در کربلای معلّی خیمه خواهی زد.

دل قوی دار به مقامی که اهالی آسمان و زمین، با آن، طفل صغیرت را به دعا می خوانند و از او طلب گشایش ابواب حوایجشان را دارند.

می دانم سخت است بانو!

دلت می خواهد می توانستی برای روزهای گرم و سوزان عطش در نینوا، اندکی شیر ذخیره کنی، اما می دانی که میان لب های کوچک و ترک خورده طفلت، با عطش، عهدی دیرینه بسته اند.

پس صبور باش و بگذار حسین علیه السلام ، هر قدر که دلش می خواهد، گلوی علی اصغر علیه السلام را ببوسد.

از زینب کبری علیهاالسلام مدد بگیر که چگونه با نگاهش بر حنجر حسین علیه السلام ، بوسه می زند، اما لب تر نمی کند

رباب!

در آیینه بختت بنگر

قدری از اندوهت کاسته خواهد شد.

ببین که درخت عمرت بعد از شهادت علی اصغر علیه السلام ، زیاد سبز نخواهد ماند. و خزان هجران شما، فصل کوتاهی خواهد بود که با مرگ تو در زیر آفتاب کربلا و بر مزار کوچک علی اصغر علیه السلام ، به اتمام خواهد رسید.

آن گاه در غرفه های بهشتی، حیات جاودان خود و کودکت را جشن شکرانه بگیر!

گلوی روشنِ ایمان محمدسعید میرزایی

سلام، ای گل در غنچگی خود، پر پر!

بهشتِ خفته به گهواره، یا علی اصغر!

گلوی روشنِ ایمان! گلِ سپید شهود!

عزیز بود دلِ نازکت برای پدر

چه بی ملاحظه تیر و عطش رسید و گذشت

از آن گلوی زلال از آب نازک تر

هنوز، سنّ تو یک سال هم نبود و به تو،

رسید هدیه جشن تولّدی دیگر

تو یک بغل برفی، از بهشت باریده

به گاهواه آغوش تشنه مادر

چه زود آب شدی و چه زود پیوستی

ز تشنگی بیابان، به چشمه کوثر.

گل همیشه، تماشا محمدجواد محبت

بلور روشن رؤیا، چه قدر، خوبی تو!

گُلِ همیشه تماشا، چه قدر، خوبی تو!

تو را به خاطر جان تو دوست باید داشت

چه قدر ساده و زیبا، چه قدر، خوبی تو!

دهان گشودنت آواز خنده ای خاموش

تبسّم خویش گُل ها، چه قدر خوبی تو!

تو را ز تار دل خویش می دهم آواز

درون پرده آوا، چه قدر خوبی تو!

تو ای شکوفه پاکی، گل همیشه بهار

به باغ حضرت زهرا علیهاالسلام چه قدر خوبی تو!

شفیع کوچک امّت ـ بزرگزاده دین

برای بغض دلِ ما، چه قدر خوبی تو!

مثل دست های کوچک یحیی علوی فرد

کودکی صدای کوچکش

مانده بود و نای کوچکش

خاک کربلا همیشه ماند

تشنه صدای کوچکش

حرف های او بزرگ بود

مثل دست های کوچکش

داشت غربتی همیشگی

چشم آشنای کوچکش

توی ذهن کربلا هنوز

مانده رد پای کوچکش

ناخدای قلب های ماست

قلب با خدای کوچکش

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن