دلنوشتهمدح و مرثیه

به هر دلیلی دلتنگ ماه رمضان می شوم

به هر دلیلی دلتنگ ماه رمضان می شوم

شاید یک نسیم گذراست یا یک لحظه ی بی تاب ولی هر چه که هست، به مدت یک گردش ماه، در دل تو مهمان است و همانند مرگ یک شعله، زیبا و صمیمی. 

دوست ندارم درکش کنم زیرا کودکانه عاشق شدن را زیباتر لمس می کنم.  به هر دلیلی دل تنگ رمضان می شویم؛ از دلایل کودکانه گرفته تا دلایل الهی؛ همه ی ما پس از مدتی دل تنگ مزه ی شیرینی ، چای نبات و زولبیا و بامیه می شویم، یا دل تنگ نگاه حسرت آمیزی که به گیلاس سرخ روی درخت می اندازیم!

می دانم دل همه ی ما برای فراموشی روزه بودن به هنگام شستن دست با آب سرد و گوارای لب حوض، تنگ شده است. رمضان به کودکی همه ما پیوند خورده است؛ روزه کله گنجشکی می گرفتیم و به دور از چشم مادر آب می نوشیدیم و سر سفره ی افطار بیشتر از همه مشغو ل به خوردن می شدیم، دل تنگ می شویم، خاطره ها هرگز از بین نمی روند و با شکلی جدید، دوباره متولد می شوند، سحری را به زور می خوریم و افطار را با ولع، نماز صبح را خواب آلود می خوانیم و مغرب را با مدح، دل تنگ نشستن در لب ایوانم، نزدیک غروب، خورشید آخرین نگاهش را از گیلاس روی درخت بر می چیند و همراه صدای پای آب محو می شود، نزدیک غروب که می شود پدرم باغچه را آب می زند، به گلدان گل سرخ لب حوض آب می دهد، مادرم به آسمان نگاهی می کند و ریحان می چیند، با بازگشت برادرم عطر نان تازه فضای خانه را پر می کند و من فقط تماشا می کنم،
همه چیز چقدر آرام و زیبا پیش می رود، هوای خانه، مملو از عشق و تازگی است و من دوست دارم فقط نفس بکشم، آرام و پی در پی.
دوست دارم رایحه ی عشق را به ذرات وجودم پیوند بزنم. لحظه ای از رمضان شوم و دیگر هیچ چیز نمی خواهم، گیلاس سرخ  کوچک آرام و با لبخند در ظرف مسی می غلتد، آب گوارا، نظاره گر گذر لحظه هاست و من هم چنان نفس می کشم، عطر محبت نان، ما را مست و مدهوش می کند. ما منتظر آنیم که رستاخیز روز فرا رسد؛ ولی من همچنان خواهان نفس کشیدنم، با صدای ربنا گویی قلبم می شکند. من از میهمانی خدا بازگشتم؛ ولی مطمئنم وجودم با دم رمضان، عطراگین شده است.

می خواهم لحظه لحظه ی رمضان را با ذرات وجودم حفظ کنم و خدا را تا رمضان بعدی در آغوشم نگه دارم. خدای زیبایم! مطمئنم که تو در میان شیرینی نبات داغ و زولبیا و بامیه پنهانی، تو را در میان عطر گرم نان حس می کنم و می شنومت زمانی که همراه با گیلاس سرخ می خندی. می بینمت وقتی همراه با قطرات آب، بر روی خاک باغچه می نشینی، تو در لطافت ریحان آرمیده ای. حضور مداومت مانع ایستادن عقربه های ساعت می شود.

خداوندا نمی خواهم درک کنم که چگونه در لیوان آب می گنجی یا چگونه با سرخی گل سرخ هم پیمان می شوی؛ فقط می خواهم درک کنم که تو با نفس من آمیخته می شوی و ذره ذره وجودم را نور و پاکی می بخشی.
ابری نیست، بادی نیست، می نشینم لب حوض،گردش ماهی ها، روشنی، من، گل، آب پاکی خوشه نیست.

مادرم ریحان می چیند، نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی ابر، اطلسی هایی تر، رستگاری نزدیک لای گل های حیاط،می روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم. راه می بینم در ظلمت، من پر از فانوسم، من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت. پرم از راه، از پل، از رود، از موج. پرم از سایه برگی در آب. چه دروم تنهاست.
آری خدایم، تو در این گردش ماه به من فرصت نفس و فکر می دهی تا دریابم گاهی لازم است قدری از خود دور شوم و از درون تنها شوم تا تو را حس کنم. تو دوست داری تا مهمان قلبم شوی. تنهای تنها. من و تو. آری رمضان در راه است وخدای  زیبایم تو در راهی….
عارفه مرادی 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن