دلنوشتهمدح و مرثیه

حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در آیینه شعر فارسی

سپر می شکند

فاطمه! ای که غم از داغ تو، سر می شکند زیر بار غم تو، کوه کمر می شکند
مرغ حقّ بودی و رفتی سوی باغ ملکوت جبرئیل است که از داغ تو، پر می شکند
وادی قُدس بُوَد یثرب و «فَاخْلَعْ نَعلیک» به درستی که درین طور شَجَر می شکند
از فشار غم و اندوه به گلزار رسول نونهالی که بود تازه و تر می شکند
از برم رفتی و اندیشه نکردی که مرا بعد فقدان نبی، رکن دگر می شکند
جان به قربان تو و سینه سپر کردن تو صبر کردی و نگفتی که سپر می شکند

محمدجواد غفورزاده (شفق)

مزار بی نشان

دل غریب من از گردش زمانه گرفت به یاد غربت زهرا شبی بهانه گرفت
شبانه بغض گلوگیر من کنار بقیع شکست و دیده ز دل اشکِ دانه دانه گرفت
ز پشت پنجره ها دیدگان پر اَشکم سراغ مدفن پنهان و بی نشانه گرفت
نشان شعله و دود و نوای زهرا را توان هنوز ز دیوار و بام خانه گرفت
مصیبتی است علی را که پیش چشمانش عدو امید دلش را به تازیانه گرفت
چه گفت فاطمه کان گونه با تأثر و غم علی مراسم تدفین او شبانه گرفت
فراق فاطمه را بوتراب باور کرد شبی که چوبه تابوت را به شانه گرفت

سیّدفضل اللّه قدسی

حدیث دل

بس که دل بی ماه رویت در دل شب ها گریست آسمان دیده ام زین غُصّه یک دریا گریست
باغبان عشق، در سوگت نه تنها ناله کرد ای گُل پرپر، به حالت بلبل شیدا گریست
بار اِلها بین دیوار و دری، آن شب چه شد؟ کآسمان بر حال زار زُهره زهرا گریست
گشت خون آلوده چشم اختران آسمان بس که زهرا تا سحر بر غربت مولا گریست
شد کویر تشنه سیراب ای فلک از بس علی داغ بر دل، لاله آسا، در دل صحرا گریست
تا نبیند اشک او را،تا سحر هر شب علی با حدیث دل به چَهْ گفت از غریبی یا گریست
شیر میدان شجاعت بود و یک دنیای صبر من ندانم ای فلک با او چه کردی تا گریست

جواد جهان آرایی

آهسته آهسته

چو خورشید از نظرها شد نهان آهسته آهسته دوباره نیلگون شد آسمان آهسته آهسته
شبی تاریک و دردآلود، چون روز سیه بختان فکنده سایه غم و جهان آهسته آهسته
غبار ظلمت و گرد غم و آه دل طفلان شده در بیت زهرا حکمران آهسته آهسته
چو لَختی بگذرد از شب، علی آماده می گردد بشوید جسم آن آزرده جان آهسته آهسته
دل زینب ز غم سوزد ولی از خوف نامحرم برآرد از دل سوزان فغان آهسته آهسته
کنار قبر زهرا اشک ریزد تا سحر امشب چنان شمعی امیر مومنان آهسته آهسته

سیّدرضا مؤید

چراغ لاله

ز کف دادم چراغ لاله ام را کنم پنهان ز دشمن ناله ام را
نه دست خود کفن کردم شبانه تن زهرای هجده ساله ام را

محسن حافظی

آه آتشین

مدینه در وطن تنهاترینم «ولی اللّه»ام و خانه نشینم
ز سوز داغ زهرای جوان مرگ شرر خیزد ز آه آتشینم

محسن حافظی

مزار نور

دلم گرفته این جا، دیار نور کجاست؟ خزان رسیده ترینم بهار نور کجاست؟
هوای باغ پر از برگ زرد دلتنگی است گلی که بشکفد از شاخسار کجاست؟
تمام حجم دلم شوق روشنایی هاست کسی رسیده مگر از دیار نور کجاست؟
هنوز کار یهودای خیبری فتنه است طلوعِ شب شکنِ ذوالفقارِ نور کجاست؟
بگیر حلقه فانوس دیده تر را وز او بپرس که آیینه دار نور کجاست؟
دیار عاطفه و اشک ای مدینه عشق کجاست تربت زهرا مزار تو کجاست؟
ز بی نشانی قبرش چه کس نشان دارد؟ دل صبور علی سوگوار نور کجاست؟
شب است و راه دراز و حرامیان در پیش طلایه دار سحر شهریار نور کجاست؟

جعفر رسول زاده (آشفته)

خانه داری

مدینه از چه این سان بی قراری تو هم از داغ زهرا سوگواری
مدینه دیده ای جز زینب من کند یک چار ساله خانه داری

محمود شریفی (کمیل)

تشییع جنازه

امشب دل سنگ کوچه ها می گرید یک شهر خموش و بی صدا می گرید
تشییع جنازه غریب زهراست تابوت به حال مرتضی می گرید

جعفر رسول زاده (آشفته)

روشنگر دل ه

سوزنده تر از داغ تو، داغی نَبُود پژمرده تر از تو، گل به باغی نبود
روشنگر دل هایی و اما افسوس بر گمشده قبر تو، چراغی نبود

سیدرضا مؤیّد

باب شفاعت

ای خاکِ درِ تو تاجِ سرها زهرا وی قبر تو مخفی ز نظرها زهرا
تا باب شفاعت تو باز است چه غم؟ گر بسته شود تمام درها زهرا

اختر طوسی

نور خدا

گُل بوته باغ مصطفی زهرا بود آلاله داغ مرتضی زهرا بود
خورشیدِ بلندْ در شبستان وجود سرچشمه رحمت خدا زهرا بود

مشفق کاشانی

ای سیّده زنان عالم

ای دخت گرامی پیمبر، ای سرّ رسول در تو مُضمر در بیت شریف وحی خاتون، بر چرخ رفیع مجدّ اختر
ای شبه نبیّ به خُلق و اوصاف، ای نور مجسَّم مصوّر ای خادم خانه تو حوّا، وای حاجب درگه تو هاجَر
در طور لقا یگانه بانو، در مُلک وجود زیب و زیور با شیر خدا علیّ عالی، هم سنگر و هم پیام و همسر
بر رفعت قدر تو گواه است، بیت و حجر و مقام و مشعر ای سیّده زنان عالم، ای بِضعه حضرت پیمبر
قرآن به فضیلت تو نازل، برهان تو محکم و مقرّر روی تو جمال کبریایی، کوی تو رواق قُرب داور
ای جوی تو شبنمی است زمزم، و از بحر تو شعبه ای است کوثر زان خطبه آتشین که پیچید در ارض و سما بسان تُندر
محکوم شد آن نظام و گردید، حقّ روشن و غالب و مُظَفّر من عاجزم از بیان و صفت،تو بحری و من ز قطره کم تر
ای امّ مَحامِدْ و مَعالی، ای از تو مشام جان معطّر با این همه عزّ و رفْعَتْ شأن، با آن همه فخر بی حدّ و مرّ

آیت اللّه صافی گلپایگانی

آیینه شکست

آن روز که پهلوی تو از کینه شکست دل های مُحبّان تو در سینه شکست
تصویر تو را دِل علی آینه بود اندوه تو سنگی شد و آیینه شکست

احمدرضا زارعی

کوثر فیض

فاطمه ای همسر شیر خدا دُخت نبی، شافع روز جزا
ای که تو بر آل کسا، محوری بر سر زن های جهان افسری
بِضعه پاک تن احمد تویی طور لقا، جلوه سر مد تویی
نخل نبوت ز تو شد بارور باغ امامت ز تو شد پر شجر
زهره و انسیه و حَوراء تویی نور دل سید بطحا تویی
صبر و رضا طفل دبستان توست ریزه خورِ سفره احسان توست
دهر ندیده است چو تو دختری هر چه بدیده است، تو زان بهتری
گر تو نمی آمدی اندر وجود کی اثر از عالم ایجاد بود
گشت نهان بر همه کس تربتت تا بشناسند غم غربتت

محمد قدسی

زهره زهر

دریغ آن زهره زهرا کجا رفت؟ دریغ آن بِضعه طاها کجا رفت؟
روم پرسم من از شب زنده داران که زهرا نیمه شب تنها کجا رفت

علی انسانی

غم پروانه

علی با دست خود، خِشت لحد چید بساط ماتم خود تا ابد چید
دل خود را به غم دم ساز می کرد کفن از روی زهرا باز می کرد
تو گویی ز آن رخِ گردیده نیلی به رُخسار علی می خورد سیلی
از آن دامان خود پر لاله می کرد که چون نی بند بندَش ناله می کرد
گُل خود را به زیرِ گِل نهان کرد بهار زندگانی را خزان کرد
چنان از سوز دل بی تاب می شد که شمع هستی او آب می شد
غم پروانه اش بی تاب می کرد علی را قطره قطره آب می کرد
چو بر خاک مزارش دیده می دوخت سراپا در میان شعله می سوخت

محمدعلی مجاهدی (پروانه)

مرغ سحر

دنبال جنازه ات اگر می نالم آهسته تر از مرغ سحر می نالم
دیشت سر بالین تو اشکم می ریخت امشب به غریبیِّ پدر می نالم

جعفر رسول زاده (آشفته)

گهواره غم

آن شب مدینه کشتیِ دریای غم بود دریای غم از کثرت ظلم و ستم بود
آن شب سپیده با سحر هم درد می شد گلبرگ سبز آرزوها زرد می شد
آن شب درون خانه ساقیِّ کوثر غم بود و ماتم بود و اسما بود و حیدر
آن شب گلان باغ هستی جمع بودند با بلبلی پروانه یک شمع بودند
آن شب برادر با برادر راز می گفت خواهر به خواهر درد دل را باز می گفت
آن شب حسن اشک برادر پاک می کرد چون غنچه ای زینب گریبان چاک می کرد
آن شب علی از دیده دُرِّ ناب می ریخت اسما به روی جسم زهرا آب می ریخت
آن شب به داغستان صحرا لاله می سوخت در سینه سینای مولا ناله می سوخت
آن شب خزانْ گهواره غم تاب می داد زهرِ ستم بر ما به جای آب می داد…

ژولیده نیشابوری

بیداد گردون

در این صحرا چو لاله داغ دارم به دل سوز غمی جانکاه دارم
مدینه، دیدی از بیداد گردون ز کف دادم همه دار و ندارم؟

محسن حافظی

راز نامکشوف هستی

فاطمه، گویاترین فریاد عشق روح سبز عاطفه، همزاد عشق
ای دلت پرنورتر از آفتاب ای کلامت عشق را تفسیر ناب
موج زنْ در هر کلامت خطّ نور خطبه هایت شرح ناب خطّ نور
مظهر یکتاپرستی جز تو کیست؟ راز نامکشوف هستی جز تو کیست؟
رخ نهان می کرد از شرم تو، ماه پیش تو خورشید گم می کرد راه
آب کوثر، اشک های چشم توست آتش دوزخ نشان خشم توست
ای شب تردید را صبح یقین آفتاب آسمانی در زمین
در فصولِ بی بهارِ عاطفه آمدی با کوله بار عاطفه
آمدی در وادی لب ریز ظلم ای بهارِ عدل در پاییز ظلم
در سرِ سودایی من، شور توست حیرت آیینه از منشور توست

نعمت اللّه شمسی پور

راز نهان

برگُشا مُهر خموشی از زبانت ای بقیع جای زهرا را بگو با زائرانت ای بقیع
دیده گریان ما را بنگر و با ما بگو در کجا خوابیده آن آرام جانت ای بقیع؟
لطف کن، گم کرده ما را نشان ما بده بشکن این مُهر خموشی از زبانت ای بقیع
گر دهی بر من نشان از قبر زهرا، تا ابد بر ندارم سر ز خاک آستانت ای بقیع
گفت مولا راز این مطلب مگو با هیچ کس خوب بیرون آمدی از امتحانت ای بقیع
گر نداری اِذن از مولا که سازی بر ملا لااقل با ما بگو از داستانت ای بقیع

سیدمحمد خسرونژاد (خسرو) قلب حزین

آن شب که ابوتراب با قلب حزین بسپرد تن اُم ابیها به زمین
دانی که چرا خاک ز دستش افشاند یعنی که تمام هستی ام بود همین!

حسن یاری

تنها نشسته

شب است و ماه، بارِ خویش بسته سکوت نُه فلک در هم شکسته
کنار قبر زهرا زار و خسته علی بر خاک ها تنها نشسته

عزیزاللّه زیادی

اگر زهرا نبود

باغ هستی بی صفا می شد اگر زهرا نبود عطر گل از گل جدا می شد اگر زهرا نبود
تیرگی در اوّلین برخورد با خورشید عشق چیره بر آیینه ها می شد اگر زهرا نبود
ارتزاق آفتاب از روی عالم تاب اوست این جهان ظلمت سرا می شد اگر زهرا نبود
ابرهای کفر آلود از نسیم فتنه ها در هوای دل، رها می شد اگر زهرا نبود
در دل امواج توفان زای اقیانوس دهر فُلک دین بی ناخدا می شد اگر زهرا نبود
نصرت حق در برِ کفر از فداکاریِّ اوست کفر، حق را رهنما می شد اگر زهرا نبود
قامت یکتاپرستانی همانند علی زیر بار غم، دو تا می شد اگر زهرا نبود
دست حبل اللّه را بستند ره پویانِ کفر فتنه بیش از این به پا می شد اگر زهرا نبود
عشق اگر دارد حیات از اوست «یاسر» بی گمان عشق در عالم فنا می شد اگر زهرا نبود

محمد تاری (یاسر)

زهرا، گل یاس

ای علی زهرا گل یاس من است چشمه خورشیدِ احسانِ من است
یاس من، بوی حقایق می دهد معنی سرخ شقایق می دهد
یاس من تفسیر رنج «هاجر» است منشأ گل های سرخ پرپر است
یاس حق، چون بوی «حوّا» می دهد معنی «ام ابیها» می دهد
یازده آلاله زو آمد پدید لاله های سرخ، زین یاس سپید
لاله ها روییده از این یاس من سرخ و خونین، یک حسین و یک حسن
یاس من تفسیر معنای ولاست معنی نوشیدنِ جام بلاست
یاسم از آلاله ها دارد خبر یاسم از کرب و بلا دارد خبر
یاس باید کربلا را طی کند همرهی با رأس گُل بر نی کند
ای علی، این یاس من چون کوثر است پاسخی بر طاعنان ابتر است
ای علی که هست من چون هستِ تو یاس خود را می سپارم دست تو

حسین علی بای

تربت گم گشته

دل از غم فاطمه توان دارد؟ نه وز تربت او کسی نشان دارد؟ نه
آن تربت گم گشته به بَرْ زوّاری جز مهدی صاحب الزمان دارد؟ نه

مؤیّد

دل خون

دادم دل شب غسل و نمودم کفنش در خاک سپردم منِ دل خون، بدنش
تشییع کنندگان زهرا آن شب من بودم و زینب و حسین و حسنش

خراطی

درین غوغا

در این غوغای غمگین زمانه تو را می خواست شب، بی آشیانه
تو خار چشم دنیا بودی ای گُل فدک بود و زمین بود و بهانه

عزیزاللّه زیادی

بانوی آب و فدک

فاطمه ـ اُمّ ابیها ـ مادر گل های عشق دختر آیینه ها و همسر مولای عشق
از فرشته، آسمان و خاک را پُل بسته اند عطر زهرا می وزد، پُل را مگر گُل بسته اند؟
روی زهرا در بنفشه، گاه پیدا می شود گاه بویش در شقایق ها هویدا می شود
روزگاری لاله ها را کربلایی می کند گاه با نیلوفرانش هم سَرایی می کند
گرچه نقش دَه گُل سرخ معطّر می زند عاقبت از عطر نرگس، بوی او سر می زند
…ناگهان یک پرسش سنگین، زمان را می دَرد آبروی صبر تلخ آسمان را می بَرد
آسمان، بگشا دو چشم خویش را ـ خورشید و ماه ـ صورت یاس سپیدم را به خوبی کن نگاه
از تو می پرسم… چرا یاس سپید حیدری گشته پرپر این چنین نیلوفری، نیلوفری؟

محمدعلی حضرتی

دل غرقه خون

بتاب امشب ای مه که با سوز دل نهان سازم از غم گُلم را به گِل
بتاب امشب ای مه تو با درد و داغ که خاموش گشته علی را چراغ
بتاب امشب ای مه که تا حوریان ببینند نیلی رخش را عیان
بتاب امشب ای مه به غم خانه ام که تاریک گردیده کاشانه ام
تو ای زهره امشب شدی تابناک ولی خفته زهرا در آغوش خاک
همه اختران اشک بار از دو عین که اختر فشان است چشم حسین
ز هجران بُوَد دیده ام اشکبار چو لاله دلم غرق خون داغ دار
چو رفتی تو ای مهر عالم فروز پسِ تو مرا شام گردیده روز
پس از تو مرا نیست خیری عیان از این زندگانی دگر در جهان

علی سهرابی (صفا)

دل و یاد زهرا علیهاالسلام

شبی را که با مرگ تنها بمانی، دل من

اسیر غم و درد دنیا بمانی، دل من

به چشمت نمی آید این رنج ها رنج اگر تو

همیشه عزدار گل ها بمانی، دل من

اگر آسمان هم نبارد مهمّ نست، آری

فقط سعی کن مثل دریا بمانی، دل من

خدا رنگ احساس من را کبود آفریده است

که تو تا ابد یاد زهرا بمانی، دل من

همیشه بخواه از خدایت که تا صبح محشر

شریک غم آل طه بمانی، دل من

چه شوری بپا خیزد از شعرهایم اگر تو

میان غزل های من جا بمانی، دل من

فاطمه آقابراری

از تبار شقایق

دلم گر سبز مانده در زمستان، از بهار توست

تمام باغ های سبز ساحل، یادگار توست

میان دشتِ احساسِ تو موجی لاله می خیزد

گلستان های خوش بوی شقایق از تبار توست

میان کوچه، روشن کرده ای فانوس اشکت ر

نگاه عابرانِ خسته، امشب شرمسار توست

دل من می رود هر شب به سوی «بیت الاحزان»ات

از آن جا زائر دل خسته سنگ مزار توست

از اقیانوس می پرسم نشان خانه سبزت

که دریا قسمتی از شعرهای سوگوار توست

جهان بی یاد تو لبریز ابهام است، تاریک است

و چون فانوس روشن در نگاهم روزگار توست

میان آن همه آوازهای سرد و یخ بسته

دلم گر سبز مانده در زمستان، از بهار توست

حمید مُبشّر

مدینه شهرآه علی علیه السلام

مدینه تویی شهر آه علی پناهِ دلِ بی پناه علی
ز غم، نخل های تو آکنده است دلی در شعاعت پراکنده است
مدینه پر از ردّ پای علی تو هم گریه کردی برای علی؟
تو هم بعد از این با حسن گریه کن تو هم در غم یاسمن گریه کن
تو ماندی و دیوار و در، آه و چاه تو ماندی و تفسیر اندوه ماه
ز غم، دیدگان تو دریا شدند غم کودکانی که تنها شدند
مدینه بگو مادر ما کجاست علی غصّه دارست، زهرا کجاست؟
شبی بی ستاره شبی ناتمام و مهتاب بر شانه های امام

رضا راهنم

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن