اهل‌بیت (ع)شناخت اهل بیت و اصحاب (ع)

شناخت شخصیت های صدر اسلام/مالک اشتر

شناخت شخصیت های صدر اسلام/مالک اشتر

زمانی که دین اسلام توسط رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) ارائه شد و جاهلیت را از میان برداشت، عده ای که تشنه این حقیقت بودند، اسلام را قبول کردند که در پیشاپیش آنان علی (علیه السلام )بود. او دست پیامبر را به گرمی فشرد و از صحابه نمونه پیامبر شد تا جایی که شایستگی وصایت و خلافت پیدا کرد و قدم جای رسول خدا گذاشت و بعد از او شاگردان لایق و پرهیزگاری را تربیت کرد. مردانی چون میثم تمار، اویس قرنی، کمیل بن زیاد، مالک اشتر و … که همگی صاحب علوم و به دور از هرگونه ناپاکی بودند ولی بدون تردید مالک اشتر در میان آنها امتیاز خاصی داشت چون هم استادی لایق داشت و هم شاگردی آماده بود تا اینکه رفته رفته نمونه استادش شد.

 

 

  مالک اشتر در غالب جنگ های بین اسلام و کفر، حق و باطل ، شرکت فعالانه داشته است و همچنین بعد از وفات پیامبر(ص) در جنگ های بین اسلام و ایران و دولت ساسانی و بین اسلام و روم حضور داشت و پس از اتمام جنگ با رومیان به شام رفت و در آن جا اقامت گزید. پس از مدتی با خاندان نخع وارد کوفه شد و در این شهر اقامت کرد. وی در زمان کوتاه خلافت علی (ع) جزو بهترین فرماندهان ارتش و از وفادارترین و نزدیکترین یاران آن حضرت به شمار می رفت و در جنگهای فتنه انگیز ناکثین ، مارقین و قاسطین به طور فعال شرکت داشت و بزرگترین خدمات و پیروزی ها را برای لشکر اسلام به ارمغان آورد.

  وی بر قوم خود ریاست داشت و در جنگ یرموک شرکت کرد و یک چشم خود را از دست داد. از شیعیان مخلص امیرالمؤمنین و از فرماندهان بزرگ و شجاع آن حضرت بود که در جنگ جمل و جنگ صفین امام را همراهی می‌کرد و رشادت‌ها و جانفشانی‌های او در این پیکارها در تاریخ مضبوط است .

  رشادتهاى مالک در جنگ صفین غیر قابل توصیف است و معاویه او را دست راست على مینامید،پس از مراجعت از صفین، على علیه السلام او را به فرماندارى مصر اعزام نمود و در قلزم بوسیله نافع مسموم گردید.

 

شرح حال مالک اشتر

  مالک اشتر از جمله مردان بزرگ انسانیت است که در عین رزمندگی و شجاعت، در قله های مرتفع علم و فضیلت است که شایستگی درک بزرگ بزرگان ، یعنی امیر مومنان علی (ع) را داشت و در وجود علی (ع) ذوب شده بود و عاشق واقعی و دلداده آن حضرت بود. مالک اشتر از جمله شخصیت هایی بود که اگر در دنیا، صدها بار کشته می شد و دوباره زنده می گشت، دست از دامان علی برنمی داشت ؛ چون مالک، حقیقت را در شخصیت، منش، رفتار، گفتار و کردار علی (ع) یافته بود و مانند پروانه ای دور شمع وجود آن حضرت می گشت.

  تمام زندگی مالک اشتر، به خصوص از ابتدای امامت علی (علیه السلام) تا هنگامی که شهید شد، توام با حوادث بود زیرا مرام بی طرفی و سست عنصری از وجود مالک دور بود. از این رو همواره دست به گریبان حوادث می شد. او در این حوادث لحظه ای غفلت نکرد و همواره وفادار و گوش به فرمان علی (علیه السلام) بود. امام شناسی و معرفت شناسی او به حضرت علی (ع) کامل بود و چون پروانه به دور چراغ انسانیت می گشت و در این میدان های خطیر حوادث یکه تاز بود و در آزمایش های مرموز و فراز و نشیب های زندگی پایش نلغزید و شعارش این بود که علی برحق است و حق با علی است و باید در راه حق جان فدا کرد.

  هنگامی که امیرالمؤمنین او را به حکومت مصر منصوب فرمود و منشور حکومتی‌ای که به مالک عطا فرمود از نفیس‌ترین و ارزنده‌ترین مطالب حکمرانی و مردم‌داری و حکومت‌ داری است که در نهج البلاغه نیز آمده است

 

نسب

  به اتفاق واقعه نگاران نام اصلی وی مالک است ولی در سلسله نسب او اختلاف کرده اند. بیشتر مورخان و ترجمه نویسان معتبر، سلسله نسب او را به این ترتیب یادآور شده اند: مالک بن حارث بن عبد یغوث بن مسلمه بن ربیعه بن خزیمه بن سعد مالک بن نخع بن عمر و بن عله بن خالدبن مالک بن ادد معروف به مالک اشتر از قبیله بزرگ مذحج و از خاندان نخع ، کمی پیش از ظهور اسلام در یمن به دنیا آمد. وی در قریه ای به نام بیشه زندگی می کرد و هنگامی که اسلام در سرتاسر جزیره العرب گسترش یافت و در هر گوشه و کنار، مردم درباره آیین تازه و پیامبرش سخن می گفتند ، مالک هم بدقت این سخنان را می شنید و در اندیشه فرو می رفت.

  معروف است وی از خاندان نخعی برخاست و نسب او به مردی به نام نخع منتهی می شود. نام اصلی نخع، جسر بود. او از قوم خود دور شد و عرب به کسی که از قوم خود دور می شود، می گویند “انتخع من قومه” به این حساب وی را نخع خواندنداین دودمان به نام، که در یمن از شریف ترین قبایل به شمار می آمدند، به خاندان نخعی و مذحج معروف بودند و تاریخ درخشان این طایفه در اسلام بسیار مورد توجه است و اصالت این خانواده و برومندی و برازندگی این دودمان به حدی است که رسول خدا (ص) فرمودند: اکثر القبائل فی الجنه مذحج (نخع.) مالک اشتر نیز در یکی از اشعار رجزی خود به نسبت خویشاوندی خویش افتخار می کند و می گوید: من از دودمان ربیعه و مضر نیستم بلکه من از خاندان شریف و برجسته مذحج هستم.

  خاندان بزرگ نخع قبل از اسلام یعنی در زمان جاهلیت در قریه بزرگ و معروفی آن روز یمن به نام بیشه و برخی از آنها در قریه دیگری به نام دشینه سکونت داشتند. بیشه در آنروز قریه ای آباد و پر درخت بود و بخصوص درخت های خرما زیاد داشت و افرادی با شخصیت از آنجا به پا خاستند. این خانواده اصیل عرب، پس از اسلام به کوفه آمده و در آنجا ساکن شدند. رفته رفته طوایفی عظیم به نام بنومالک و بنو ابراهیم و … در کربلا و نجف اشرف و سایر بلاد مسکن گزیدند و هم اکنون در عراق خانواده های شریفی چون خاندان آل کاشف الغطاء و ال شیخ راضی و غیره به مالک اشتر منتسب هستند.

 

تولد

 

  به اتفاق سیره نویسان، مالک اشتر در عصر جاهلیت متولد گشت ولی روز تولد وی معلوم نیست زیرا واضح است که در زمان جاهلیت به موضوع تاریخ نویسی و نگارش واقعه اهتمام نداشتند و این موضوع به خوبی روشن نیست که آیا مالک اشتر، پیش از بعثت پیامبر متولد شده یا بعد از بعثت آن حضرت دیده به جهان گشوده استمثلا در کتاب تهذیب التهذیب در شرح حال مالک اشتر نوشته شده “ادرک الجاهلیه” و در کتاب اصاله نوشته شده “لم ادرک و کان رئیس قومه” یعنی او اول زمان بعثت پیامبر را درک کرده و در خاندان خود رئیس بوده است و بیش از این توضیح نداده اند.

  بنابراین مالک اشتر پس از تولد در زادگاه خود در میان قوم خود نشو و نما کرد و پس از رشد و بلوغ در زمان رسول اکرم صلی الله مسلمان شد و در زمان خلافت ابوبکر به شام آمد و در جنگ قادسیه به عراق آمد و بالاخره وقتی که به کوفه آمد، در همان جا با قوم خود ساکن شد و آنجا را وطن خویش قرار داد.

 

همسر و فرزندان

  او دو فرزند داشت؛ اسحق یکی از فرزندان برومند و رشید مالک است. او همانند پدرش مردی با اخلاص و رشید و مجاهد بود و در کربلا از یاران امام حسین (ع) به شمار می رفت و پس از آنکه حبیب بن مظاهر به میدان رفت و شهید شد، صدای مبارک امام حسین (ع) بلند شد “من یبرزالی هولاء الملعونین” کیست که به جنگ آن مرد ملعون رود؟ اسحق ندای امام را لبیک گفت و آماده جنگ شد. هنگامی که به طرف میدان رفت، شجاعت عجیبی از خود نشان داد و پس از مجاهدت و جانبازی های عاشقانه، شهید شد.

  پسر دیگر او ابراهیم بود که به درستی جای پای پدر گذاشت و در تمام جهات به خصوص در شجاعت و دلیری نمونه کاملی از پدرش بود. وقتی که به حد رشد رسید، در جنگ صفین با این که نورس بود، دوش به دوش پدر می جنگید. او در قیام مختار نقش بسزایی داشت و ابن زیاد به دست او کشته شد و مختار با کمک ابراهیم بر دشمنان پیروز گشت. ابراهیم دو فرزند داشت یکی به نام نعمان و دیگری خولان که هر یک از آنها نیز مردانی با شخصیت و با ایمان بودند. ابراهیم در سال ۷۲ هجری، هنگامی که با سپاه عبدالملک می جنگید کشته شد و بنابر نقلی جسد مبارک وی را نزد عبدالملک آوردند. غلام او هیزمی تهیه کرد و آن را آتش زد.

 

کنیه و القاب

  کنیه مالک اشتر ابو ابراهیم بود و اما القاب او بسیار است، ولی دو لقب آن بزرگوار مشهود و معروف می باشد و خود او نیز در اشعاری که به عنوان رجز در میدان های نبرد گفته است، گاهی از این دو لقب اسم می برد؛ یکی اشتر و دیگری کبش العراق. اینکه او را به کنیه ابوابراهیم خواندند زیرا فرزند برومند او ابراهیم اسم داشت از این رو او را ابوابراهیم (پدر ابراهیم) گفتند، اما علت این که به او اشتر گفتند این بود که در یکی از جنگ ها بر اثر ضرباتی که از ناحیه دشمن به او رسید، پلک های چشم او شکافته شد و کسی که چشم های او اینگونه صدمه ببیند، به زبان عربی گفته می شود “شتر عینه” از این رو به او اشتر گفتند.

  اما علت این که به او کبش العراق می گفتند، از این رو بود که کبش عبارت است از قوچ شاخدار که معمولا “گله” گوسفند دنباله روی قوچ هستند و او جلودار آنهاست. این لقب برای مالک، کنایه و اشاره به آن است که وی جلودار و سپهسالار لشکریان علی (ع) در عراق بوده است و او پس از نشان دادن دلاوری و شجاعت عجیب در نبرد صفین به این لقب نایل شد.
بنابراین مالک اشتر از خاندان بزرگ و معروف یمن که در سراسر حجاز و جزیره العرب به نام بودند، به نام قوم مذحج و خاندان نخع برخاست و پس از آن که با گروهی از افراد طایفه اش به نبرد با رومیان رفتند، سرانجام کوفه را به عنوان مسکن انتخاب نمودند. مالک با آن ظرفیت و لیاقت و کمال و پاکی ای که داشت، رئیس و سرپرست طایفه خود گردید و این دودمان اصیل در کوفه و عراق نیز مشهور و معروف به خوبی و شجاعت بود.

 

مالک کارگزاری شایسته

  یکی از برنامه های اصلاحی حضرت علی علیه السلام در دوره زمامداری ایشان، گماشتن نیروهای صالح و کارآمد در مصادر امور حکومت بود، زیرا پایه ریزی و دوام حکومت دین محور و عدالت گستر بدون کارگزاران شایسته، عملی نخواهد بود.

  چگونگی گزینش و به کارگیری این نیروها در پست های گوناگون سیاسی، نظامی، مالی، قضایی و اداری، آشنا ساختن آنها با دستورالعمل های مدیریتی، شیوه رفتار با مردم، و نظارت بر عملکرد و مدیریت آنان، به منظور حسن اجرای امور، از مسائلی است که امام علی علیه السلام بدان ها توجه داشته است.

  شایسته سالاری بهترین شیوه اجرای حکومت است. در چنین وضعیتی، کارگزاران لایق امیدوار می شوند و اشخاص بی کفایت با ناامیدی، از صحنه حکومت کنار می روند. بدین ترتیب، مردم بیشترین بهره مادی و معنوی را از این نوع حکومت خواهند برد. علی علیه السلام درباره شایسته سالاری، به مالک اشتر چنین فرمان می دهد: کارگزاران دولتی را از میان مردمی باتجربه و با حیا، از خاندان های پاکیزه و باتقوی که در مسلمانی سابقه درخشانی دارند، انتخاب کن؛ زیرا اخلاق آنان گرامی تر، آبروی شان محفوظ تر، طمع ورزی شان کمتر و آینده نگری آنان، بیشتر است.

 

امام علی(ع):

  ای مالک! اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن، شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی.

 

جنگ صفین ؛ رشادت های مالک اشتر 

  پس از آن که کارشکنی های معاویه بر علی(ع) ثابت شد، نامه ها و نصایح علی(ع) در آن دنیاپرست مغرور موثر واقع نشد، بلکه همواره بسیاری سپاه خود را به پیش می کشید و امیرالمومنان را به جنگ دعوت می نمود و مدعی خلافت بود و سرانجام علی(ع) سپاهیان خود را منظم نمود و به سوی صفین برای کوبیدن سپاه معاویه رهسپار شد.

 

مالک قبل از جنگ

  هنگامی که حضرت علی(ع) با یارانش برای جنگ صفین حرکت کردند، به منطقه رقه که اکثریت مردم آن طرفدار عثمان و معاویه بودند رسیدند و به مردم فرمودندکشتی های خود را به هم پیوست دهید و راه عبور را برای من و سپاهیانم فراهم کنید. ولی اهل رقه از این کار امتناع ورزیدند، در حالی که کشتی های خود را جمع کرده بودند. اشتر به مردم رقه گفت: ای مردم سوگند به خدا اگر امیرالمومنین از رودخانه بگذرد و شما برای او پل نسازید با شمشیر شما را درو خواهم کرد و زمین های شما را ویران خواهم ساخت و اموال شما را خواهم گرفت.

  آنها به یکدیگر نگریستند و گفتند باید بدانیم که اشتر هرچه بگوید عمل می کند، علی او را بر ما گماشته تا ما را آزار برساند.

  از این رو دنبال اشتر فرستادند که بازگردد، ما برای شما پل خواهیم ساخت. اشتر به امیرالمومنین خبر داد و او بازگشت و مردم آن دیار پلی بر پا ساختند. پس از افراشته شدن پل نفرات و ساز و برگها و جنگ افزارها را از روی آن رد کردند سپس علی(ع) اشتر را با سه هزار سوار گمارد تا همه بگذرند، آخرین کسی که از روی پل گذشت اشتر بود.

 

فرماندهی مالک

  حضرت علی(ع) دوازده هزار نفر از سپاهیان خود را به فرماندهی زیاد بن نضر و شریح بن هانی به پیش فرستاد. ایشان به استقبال سپاه معاویه رفتند و در سرزمین “سورالروم” سپاه انبوه معاویه را ملاقات نمودند. زیاد و شریح ابوالااعورسلمی فرمانده سپاه معاویه را با سپاهش دعوت به پیروی از علی(عنمودند، اما آنها نپذیرفتند. فرماندهان طی نامه ای به آن حضرت نوشتند: ما ابوالاعوارسلمی را در سورالروم ملاقات کردیم، وی همراه گروهی از مردم شام بود. آنها را به اطاعت از تو دعوت کردیم اما نپذیرفتند لطفا دستور لازم را صادر فرمایید.

  حضرت طی نامه ای که به زیاد و شریح نوشت، آنها را از حدود اختیارات فرمانده جدید مطلع ساخت. از آنها خواست که از وی اطاعت نمایند در اینجا ابتدای نامه را از نهج البلاغه و ذیل آن را از واقعه صفین نقل می کنیم.

  من مالک اشتر پسر حارث را بر شما و سپاهیانی که تحت فرمان شماست فرماندهی دادم. گفته او بشنوید و از وی اطاعت کنید. او را چون زره و سپر نگهبان خود کنید. زیرا مالک کسی است که نه بیم سستی و لغزش بر او می رود و نه کندی می کند، آنجا که شتاب باید و نه شتاب گیرد آنجا که کندی شاید. و به او همان دستوری را داده ام که به آن قوم آغاز به جنگ نکنید مگر آنکه با آنها دیدار کند و دعوتشان کند و حجت اتمام کرده باشد . انشاالله.

  امیرالمومنین طی پیامی که به مالک اشتر فرستاد وی را به عنوان پیشقراولان لشکر منصوب کرد و دستورات لازم را به وی داد و فرمود: ای مالک! زیاد و شریح برای من نامه فرستاده اند و نگاشته اند که ابوالاعوار سلمی را با انبوهی از سپاه شام در سرزمین “سور الروم” ملاقات نموده اند. و هم اکنون در همان جا توقف کرده و در انتشار فرمان هستند. پس به جانب آنها بشتاب و چون به ایشان رسیدی فرماندهی آنها با توست.

  مبادا جنگ را آغاز کنی مگر آن که آنان جنگ را شروع کنند. آن هم بعد از دیدار با آنان و شنیدن گفته هایشان. دشمنی، تو را به جنگ با آنها سوق ندهد. زیاد را بر جناح راست و شریح را بر جناح چپ بگمار و خود در قلب سپاه قرار بگیر. آن قدر به آنها نزدیک مشو که گویی قصد افروختن آتش جنگ را داری و آن اندازه دور مشو که گویی از جنگ بیمناکی. در آنجا بمان تا من به تو برسم. اشتر رهسپار شد تا بدان قوم رسید از فرمان علی(ع) چنان کرد که فرموده بود پیروی کرد و از جنگ خودداری کرد. دو لشکر همچنان در برابر یکدیگر ایستادند تا هنگام عصر که ابوالاعوار سلمی بر آنها حمله ور شد.

  شبانه روزی که در صفین به هریر شهرت یافت شدیدترین درگیری ها و کشته ها را به خود دید. معاویه احساس کرد نمی تواند در مقابل لشکریان امیرالمومنین مقاومت کند. بنابراین با مشورت عمرو عاص قرآنها را سر نیزه کردند و لشکریان علی(ع) را به حکم قرآن دعوت کردند. عده ای از یاران علی(ع) فریب نیرنگ معاویه را خورده و خواهان آتش بس شدند.

  امیرالمومنین آن را نپذیرفت و فرمود من قرآن ناطقم، ما اول آنان را به قرآن دعوت “کردیم اما آنها نپذیرفتند حال که می بینند در حال شکست هستند به این نیرنگ دست زدند آنها را نپذیرفتند و به حضرت گفتندباید دستو دهی مالک برگردد. این در حالی بود که اشتر می خواست وارد اردوگاه معاویه شود، امام به یزید بن هانی گفت: به اشتر بگو برگردد. یزید نزد مالک رفت و به او گفت: حضرت پیغام داده که نزد من آی. اشتر گفت: به امیرالمومنین بگو حال وقت آن نیست که جایگاهم را ترک کنم. امیدوارم که به پیروزی دست یابم. پس شتاب مدار.

 

  یزید بازگشت و حضرت را از گفته مالک آگاه ساخت. فریاد و خروش لشکر به اوج رسید و گفتند یا به مالک بگو برگردد یا تو را همانند عثمان خواهیم کشت یا تو را تسلیم دشمن می کنیم. حضرت دوباره یزید را فرستاد و گفت: به اشتر بگو باز گردد که فتنه واقع شده است. یزید رفت و مالک را مطلع ساخت. اشتر گفت: با افراشتن قرآن ها بر نیزه فتنه برپا شده است؟ گفت: آری. اشتر گفت: سوگند به خدا می اندیشم که اگر قرآن ها افراشته شود اختلاف و تفرقه رخ می نماید این طرح و نقشه فرزند نابغه، عمروعاص است.

  سپس به یزید گفت: وای برتو آیا فرصت پیروزی را رها کنم و باز گردم. یزید گفت: آیا دوست داری در این جبهه پیروز شوی و از آن سو علی(ع) را به دشمن تسلیم کنند. گفت؛ سبحان الله سوگند به خدا این را نمی پسندم.

  اشتر با ناراحتی تمام به سوی لشکر بازگشت و فریاد زد: سست عنصران خوار آیا وقتی که دشمن، شما را قاهر و غالب می بیند دعوت به حکمیت قرآن می کند؟ سوگند به خدا که آنها اوامر الهی و سنن پیامبر را فرو نهاده اند، پس نباید به این دعوت پاسخ دهید. اندکی مهلت دهید تا پیروز شویم. آنها گفتند: ما هرگز نمی خواهیم در گناه تو شریک شویم. اشتر گفت: سوگند به خدا که شما فریب خورده اید. شما را به ترک پیکار خواند، پس پذیرفتید. ای روسیاهان گمان می کردم که نماز و نیایش شما به خاطر ترک دنیا و شوق به دیدار خداوند است. اینک روشن است که گریز شما به خاطر هراسیدن از مرگ است. ننگتان باد ای شبه مهتران! پس از این عزتمند نخواهید شد، گم شوید و دور شوید همانسان که ستمکاران دور شدند.

  آن جمع مالک را ناسزا گفتند و او هم پاسخ داد. علی(ع) فریاد زد بس کنیدآنها نیز دست از مناقشه کشیدند. مردم خروشیدند که حضرت حکمیت را پذیرفته و به حکم قرآن خرسند شده. اشتر گفت: اگر امیرالمأمنین به حکمیت رضا داده من نیز راضی و خشنود هستم. مردم گفتند: امیرالمأمنین خرسند است. در این لحظات که گفتگوها میان اشتر و آنها مبادله می شد، علی(ع) خاموش بود سخن نمی گفت و نگاهش به زمین دوخته بود.

  بالاخره حضرت علی(ع) ناگزیر شد از جنگ دست بکشد و مالک اشتر را نیز از جنگ باز دارد. اشعث که ریاست جناح افراطی خوارج را داشت با اذن امیرالمومنین نزد معاویه رفت. معاویه به او گفت: شما یک نفر را به نمایندگی تعیین کنید و ما نیز کسی را معین می نماییم تا آنها مطابق قرآن حکم کنند و تکلیف مسلمانها را روشن سازد. حضرت که از نقشه های شیطانی معاویه مطلع بود در برابر گروه تندرو اشعث راهی جز قبول نداشت.

  سرانجام اهل شام عمروعاص را تعیین کرد و علی(ع) ابن عباس را تعیین کرد ولی خوارج گفتند: ابن عباس خویش توست. حضرت مالک اشتر را تعیین کرد، اشعث گفتآیا می شود ما در حکم او باشیم؟ حضرت فرمود: مگر حکم او چیست. گفت: حکم او این است که به جان همدیگر بیفتیم و با شمشیر خون هم را بریزیم.

  بالاخره اشعث هیچ یک از حکمین پیشنهادی امام را نپذیرفت و مرد نحیف و سست عنصری را که حتی در جنگ هم شرکت نکرده بود یعنی ابو موسی اشعری را برای این کار انتخاب کرد.

  مذاکرات حکمین شروع شد و قرار شد که هر دو معاویه و علی(ع) را از خلافت خلع کنند و کار مسلمانان را به شورایی مرکب از بزرگان مسلمین واگذارندعمروعاص با نیرنگ مخصوص خود اول ابوموسی را واداشت که خلافت علی(ع) و معاویه را خلع کند و این کار را انجام داد و بعد خودش برخاست و گفت: اینک من هم خلافت علی را خلع می کنم ولی معاویه را به خلافت نصب می کنم. به این ترتیب اختلافات ریشه دار تر شد. گروهی از سپاهیان با علی(ع) مخالفت کردند و به نام خوارج معروف گشتند و در نتیجه معاویه به حکومت رسید و حکومت مصر را به مشاور خود یعنی عمروعاص داد.

 

نامه امام علی (ع) به مالک اشتر ( عهد نامه مالک )

  وقتی حضرت امیرالمومنین علی (ع) ، مالک اشتر نخعی از یاران خود را به امارت مصر منصوب نمود، به او فرمانی در قالب یک نامه نوشت. این نامه بی تردید از مهمترین اسناد سیاسی حقوق اسلامی و خصوصا شعبه شیعی آن است.

  این نامه به روشنی نشان می دهد رویکرد مترقی امام علی (ع) به مساله حکومت را در عصر جاهلیت عرب و در دوران حکومت های الیگارشی. در این نامه که به نوعی به قانون اساسی اسلامی ایشان می ماند ویژگی های حکومت اسلامی، حاکم اسلامی، حقوق شهروندان، رابطه دولت با شهروند و … بیان شده است. توصیه به علاقه مندان، خصوصا دانشجویان و دوستداران مباحث حقوق، آنرا با دقت کامل مطالعه کنند. این ترجمه از ترجمه نهج البلاغه انجام شده توسط دکتر آیتی می باشد.

  توضیح سید رضی (قدس سره) مولف نهج البلاغه: این فرمان را برای مالک اشتر نخعی نوشت، هنگامی که او را امارت مصر و توابع آن داد.در آن‌هنگام که کار بر محمد بن ابی بکر آشفته شده بود.این فرمان از پرمحتواترین فرمان هاست و از دیگرنامه‌های او محاسن بیشتری در بردارد.

 

متن نامه

به نام خداوند بزرگ بخشایش همیشه بخشاینده

  این فرمان بنده خدا على امیر مؤمنان است به مالک پسر حارث اشتر در پیمانش با وى، آن هنگام که او را براى فراهم آوردن خراج و جهاد با دشمنان و شایسته سازى مردمان و آبادانى شهرها، به امیرىِ مصر گمارد.

  به او فرمان دهد که از خدا پروا دارد و طاعت او را بر هر چیز مقدّم شمارد و هرچه را در کتاب خداست از بایسته ها و شایسته ها به کار بندد; دستورهایى که هیچ کس جز با انجام آنها روى نیکبختى نبیند و جز با انکار و پایمال کردن آنها به شقاوت نیفتد. و بدو فرمان دهد که خداى را پاکیزه باد نام وى ـ به دل و دست و زبان یارى دهد، چرا که او ـ والا باد نام پاک وى ـ یارىِ یاوران خویش و بزرگداشت ارج گزارانش را خود به عهده گرفته است.

  و بدو فرمان دهد که هجوم شهوت را در نفس خویش بشکند و آن را، به هنگام سرکشی ها، رام کند، زیرا که نفس همواره به بدکردارى فرمان دهد مگر آن جا که خدا در پناه گیرد.

در پیشگاه تاریخ

  اینک اى مالک، بدان که تو را با کشورى روبه رو کرده ام که پیش از تو بر آن دولت هاى داد و ستم بسیار برگذشته اند، و بدان که مردم به کارهاى تو همان گونه خواهند نگریست که تو در کارهاى زمامداران پیش از خود نگرى، و درباره تو همان خواهند گفت که تو در مورد آنان حکم رانده اى. و تنها استدلال مردم به شایستگىِ شایستگان همان چیزى است که خداوند بر زبان بندگانش جارى سازد. پس باید محبوب ترین اندوخته ها نزد تو، کردار نیک و عمل صالح باشد.

اى مالک، مالک نفس خود باش

  بنابراین اى مالک، مالک نفس خود باش و آن را از هر ناروا بازدار، که همانا سخت گیرى بر نفس، عین انصاف است، چه در موردى که آن را دلپسند آید و چه آن جا که ناپسند.

  دلت را از رحمت و محبّت و نرمش با مردم لبریز کن. مباد که چونان درنده اى شکارشان را غنیمت شمارى، زیرا آنان از دو دسته بیرون نیستند: یا در دین با تو برادرند و یا در آفرینش با تو برابر. چه بسا لغزشى از آنان بروز کند و دچار سستى و بیمارى گردند، یا حتّى به عمد و خطا، بزهى به دست ایشان انجام شود.

  پس به خطاشان منگر و بر ایشان ببخشاى و همان گونه که خود دوست دارى خداى بر تو ببخشاید و از تو درگذرد، از عفو و گذشت خویش بهره مندشان گردان، زیرا تو بالادست آنانى و آن کس که تو را حکمرانى داده بالادست تو است و خداى تعالى مافوق اوست و اینک همو اداره امور مردم را به تو وانهاده و تو را به وسیله آنان به آزمون گذاشته است.

هرگز از بخشش پشیمان مباش

  هرگز خودت را در مقام جنگ با خدا قرار مده، که تو را تاب خشم وى نیست و هیچ گاه بى نیاز از بخشایش و رحمت او نیستى. هرگز چون بخشودى، پشیمان مشو و چون کیفر دادى، شادمان مباش.

  هرگز به خشمى که از آن راه گریزى هست، شتاب مکن و هیچ گاه مگو: «من چیرگى دارم و فرمان دهم و مردم باید اطاعت کنند»، زیرا این کار تباهىِ دل و سستىِ دین است و دگرگونى و سقوط حکومت را نزدیک سازد.

  و چون از قدرتى که دارى غرورى در تو به هم رسد، به عظمت حاکمیّت خدا بر فراز قدرت خویش بنگر و تواناییش را نسبت به خودت در آنچه هیچ قدرتى بر آن ندارى، نظاره کن تا گردنکشى و تندیت را فرو نشانَد و خِرد از دست رفته ات را بازگرداند.

رعایت انصاف

  زنهار با خدا در عظمت، همشأنى مورزى و در قدرت، خود را با وى همانند مپندارى، که او هر گردنکشى را خوار و هر خویشتن بینى را پست کند.

  انصاف را در رابطه با خدا و مردم و در مورد خود و نزدیکان و هوادارانت رعایت کن، که اگر چنین نباشى ستم کرده اى.
خدا در کمین ستمبارگان است

  و آن کس که بر بندگان خدا ستم کند، خداى از جانب آنان دشمن او خواهد بود و هر که خدا با وى درافتد، منطقش را کوبد، و تا دست از ستم نکشد یا توبه نکند با خدا در جنگ خواهد بود.

  و هیچ چیز چون بنیاد ستم نهادن، نعمت خدا را دگرگون ندارد و خشم و کیفر او را نزدیک نیارد، که خدا شنواى فریاد ستمدیدگان، و در کمین ستمبارگان است.

  باید محبوب ترین کارها نزد تو سازگارترینِ آنها با حق، و گسترده ترینِ آنها در عدالت، و فراگیرترینِ آنها در جلب رضایت مردم باشد; چه، نارضایىِ عموم مردم، رضایت خواص را بى اثر سازد در حالى که از نارضایىِ خواص، در برابر رضایت عموم مردم مى توان چشم پوشید.

این نورچشمى ها!

  هیچ کس در روز تن آسایى گرانبارتر، و به هنگام بلا ناهموارتر، و به موقع اجراى دادگرى بى رغبت تر، و در وقت خواستن و طلب پافشارتر، و در برابر بخشش ناسپاس تر، و به گاهِ ردّ تقاضا دیرپذیرتر، و در سختى هاى روزگار ناشکیباتر از خواص نیست.
اصل، مردمند

  و همانا این توده امّت و مردمند که تکیه گاه بلند دین، و جمعیّت انبوه مسلمین، و نیرویى آماده در برابر دشمنانند، پس باید پشتیبانیت از آنان، و گرایشت به ایشان باشد.

عیبجویى ممنوع!

  و باید آن کس که بیشترین عیبجویى را از مردم کند، نزد تو دورترین و ناپسندترین کس باشد، زیرا مردم البتّه داراى عیب هایى هستند که زمامدار باید بیش از هر کس دیگر در پرده پوشى آن عیب ها بکوشد، بنابراین به کشف عیب هایى که بر تو نهان مانده است مپرداز، زیرا وظیفه تو تنها زدودن عیب هایى است که از آن ها آگاه شده اى و در مورد آنچه از تو پنهان مانده است تنها خدا داورى خواهد کرد. پس تا مى توانى عیوب مردم را بپوشان تا خدا نیز آنچه را تو دوست دارى از مردم پوشیده بمانَد، براى تو فرو پوشانَد.

کینه و انتقام هرگز، چشم پوشى آرى

  عقده هر کینه اى را از مردم باز کن، و دستاویز هر انتقامى را در خویش بگسل، و هرچه را که درستىِ آن بر تو روشن نیست نادیده انگار.در قبول گفته سخن چین شتاب مکن، زیرا که او اگرچه به چهره خیرخواهان درآید، دسیسه گر و فریبکار است.

  در مشورت، به بخیل رو میاور، که تو را از بخشش بازدارد و از نادارى بترساند; و با ترسو نیز رایزنى مکن، که تو را در کارها سست و ناتوان کند; و نه با حریص، که افزونخواهى ستمکارانه را در نگاهت مى آراید. و براستى ریشه بخل و ترس و آز ـ این سه غریزه مختلف ـ بدگمانى به خداى تعالى است.

پاکان خوش سابقه را یار و وزیر گیر

  بدترین وزیران تو آنانند که پیش از تو وزیر اشرار بوده اند و آنان که در گناهان ایشان همکارى داشته اند، پس به هیچ وجه چنین کسان نباید همراز تو گردند زیرا آنان یاران گنهکاران و برادران ستمگرانند، و تو به یقین به جاى ایشان جانشینان بهترى خواهى یافت، کسانى که اندیشه و نیرو، منهاى وزر و وبال و بزهکارىِ ایشان را دارند و با هیچ ستمگرى در ستم، و با هیچ بزهکارى در بزه همکارى نکرده اند. چنین کسان بر دوش تو سبکبارتر، و در یاوریت بهتر و نیکوتر، و در دوستارىِ تو صمیمى تر، و الفتشان با غیر تو کمتر است. پس چنین کسان را انیس خلوت و جلوت خود کن.

زیاده روى در مدح، خودپسندى آورَد

  امّا گزیده ترین برگزیدگانت باید آن باشد که در بیان تلخ حق گویاتر باشد و در کارى که از هواى دل تو سر مى زند و خدا آن را براى اولیاى خود نمى پسندد، از همه کمتر همراهى کند، گرچه تو را خوش نیاید.

  با زاهدانِ صادق بپیوند، امّا آنان را عادت ده که در مدح تو نکوشند و تو را به کارِ ناکرده، بی جا نستایند، چرا که زیاده روى در مدح، خودپسندى آرد و به سرکشى وادارد.

  هرگز مباد که نکوکار و بدکار را جایگاه یکسان دهى، که این کار، نیکوکاران را به دلسرد شدن از نیکویى کشانَد و بَدان را به بدکارى دلگرم سازد. بر هر یک از این دو دسته همان روا دار که خود بر خویش روا داشته است.

توجّه حاکمان به هزینه زندگى رعیّت

  و بدان که هیچ چیز در برانگیختن خوش گمانىِ حاکم نسبت به رعیّت مؤثّرتر از آن نیست که به ایشان نیکى کند، و هزینه زندگیشان را سبک گرداند، و آنان را به آنچه وظیفه شان نیست واندارد. پس باید کارىکنى که حُسن ظنّ خود را نسبت به توده مردم فراهم آورى، زیراخوش بینى و اعتماد، رنجى سنگین از تو بگسلد.

  و همانا شایسته ترین فردى که تو باید نسبت به او خوش گمان باشى کسى است که از آزمون تو سرافراز بیرون آمده باشد، و آن فردى سزاوار بدگمانى است که در آزمونت مردود گشته است.

پاسدارى از سنّت ها و آیین ها

  و سنّت شایسته اى را که بزرگان این امّت بدان عمل کرده اند و بر اساس آن اتّفاق نظر به وجود آمده و کار مردم بدان سامان یافته است، برهم مزن. و بدعتى مگذار که به سنّت ها و آیین هاى گذشته لطمه زند، که در نتیجه پاداش، از آنِ بنیانگذاران سنّت، و وبال و گناه آن بر گردن تو خواهد بود.

همنشینى با فرزانگان

  و هرچه بیشتر با دانشمندان و فرزانگان همنشینى و همدمى کن تا موجبات سامان یابىِ کشور فراهم آید و آنچه مردم را پیش از این استوار مى داشت، برپا گردد.

  و بدان که توده هاى مردم دسته هایى هستند که هیچ یک بدون دیگرى سامان نیابد و هیچ گروهى از دیگرى بى نیاز نباشد. برخى از ایشان لشکر خدایند و عدّه اى کاتبان عمومى یا خصوصى، و دسته اى قاضیان دادگستر و بعضى کارگزاران منصف و اهل مدارایند، و گروهى جزیه گزاران و پرداخت کنندگان مالیات اعمّ از مسلمان و غیرمسلمانند، و پاره اى بازرگانان و صنعتگرانند، و جمعى فروماندگانى از حاجتمندان و مسکینانند.

  و خداوند سهم هر یک را معیّن داشته و حدّ و اندازه واجب آن را در کتاب خویش یا سنّت پیامبرش ـ سلام خدا بر او و خاندانش ـ معیّن فرموده است، که این عهد خداست و در نزد ما محفوظ.

دژ استوار ملّت

  امّا لشکریان به فرمان خدا دژهاى ملّت، و زیور زمامداران، و عزّت دین، و مایه امنیّت اند ومردم جز بدانها برپا نتوانند بود.امّا لشکریان جز با آنچه خداوند از خراج بدانها رسانَد، استوار نتوانند شد و با این سهم است که براى پیکار با دشمنان نیرو گیرند و به آن در سامان دادن به خود دلگرم شوند و در رفع نیازهاشان پشتگرم.

  و امّا این دو دسته (لشکر و توده مردم) استوارى نخواهند یافت مگر با گروهسوم یعنى قاضیان و کارگزاران و منشیان که قراردادها را استوار کنند و سود مردمان فراهم آرند و مورد اعتماد و امانت مردم در کارهاى خصوصى و عمومى اند.

  و همه اینان استوارى نخواهند یافت مگر به وسیله بازرگانان و صنعت پیشگان که به کار خود به امید سود رو آورند و بازارها بدیشان رونق یابد، و کار و کسب آنان از دست دیگران ساخته نیست. سپس طبقه پایین از حاجتمندان و درماندگانند که شایسته یارى و کمک اند.

حقّ مردم بر والى

  و همه در گستره رحمت خدایند و هر یک تا حدّ تأمین و اصلاح وضع خویش بر گردن زمامدار حق دارند; و زمامدار از عهده این امر که خدا بر دوش وى نهاده است بدرستى برنمى آید مگر با تلاش و استمداد از خداوند، و آماده ساختن خویش بر پایبندى به حق، و شکیبایى در برابر دشوارى و آسانىِ این راه.

فرماندهان سپاه

  فرمانده سپاهیانت کسى باشد که در حقّ خدا و رسولش و امام تو، او را خیرخواه ترین دانى و نیز پاکدل ترین و بردبارترین; کسى که دیر به خشم آید و آسان عذر پذیرد، با ناتوانان نرمخو باشد و بر قویدستان سخت گیر، گردنکشى او را برنینگیزد و سستى او را از کار بازندارد.
و آنگاه با جوانمردان و کسانى که خاندان درستکار و پیشینه نیکو دارند و نیز با سلحشوران و دلیران و سخاورزان و بزرگواران بپیوند، چراکه آنان به شرف و بزرگوارى آراسته اند و شاخسارى از ریشه پسندیدگی هایند.
پس به دلجویى از آنان برخیز همان گونه که پدر و مادر به فرزند خود مى رسند، و هیچ گاه نیرویى را که بدیشان بخشیده اى در پیش خود بزرگ مپندار و لطفى را که نسبت به آنان تعهّد کرده اى ـ هرچند ناچیز باشد ـ کوچک مشمار، که این همه، انگیزه اى بر خیرخواهى و وفادارى و یکدلى و اعتمادشان به تو است. و هرگز، به اعتبار توجّه به امور مهمّ آنان، از رسیدگى به کارهاى جزئى ایشان غفلت مکن، زیرا نوازشهاى آنى جایگاهى دارد که از آن سود برند و الطاف بزرگتر چنان است که از آن بى نیاز نیستند.

همدلى با زیردست

  باید گزیده ترین سران لشکر در نزد تو آن باشد که ایشان را با یارى خویش همراهى کند و از آنچه در دست دارد بدیشان ببخشد، چندان که خود و کسانشان که به جاى مانده اند آسایش یابند تا در جهاد با دشمن یکدله شوند، که همانا مهربانى تو ایشان را دلبسته تو کند.


  بى شک برترین مایه خشنودى زمامداران برپا داشتن عدالت در کشور و آشکار شدن محبّت میان مردم است. و همانا محبّت مردم جلوه نکند مگر هنگامى که سینه هاشان از نارضایى و نفرت خالى باشد، و خیرشان دوام نگیرد مگر با نگهدارى زمامدارانشان و حکومتى که بر دوش مردم سنگینى نکند و پایان روزگارش را انتظار نبرند.

  بنابراین ـ اى مالک ـ آرزوهاى مردم را برآور، و به آرمانهاشان میدان ده، پیاپى از آنان به نیکى یاد کن و کار آنهایى را که تن به رنج داده اند بر زبان آور، زیرا برشمردن کارهاى نیکوى آنان ـ به خواست خدا ـ دلاوران را نشاط بخشد و سست قدمان را برانگیزد.
قدرشناسى و رعایت انصاف

  رنجمایه هرکس را بشناس و فداکارى هیچ کس را به پاى دیگرى مگذار، و هرگز در بزرگداشت رنج و فداکارى کسى کوتاهى مکن و هرگز موقعیّت اجتماعىِ اشخاص موجب آن نشود که تو کار کوچک آنها را بزرگ و یا کار بزرگ ایشان را کوچک شمارى.

  به گاه مشکلات و شبهه ها که در کار فرو مانى یا ندانى، به خدا و پیامبرش رجوع کن و از ایشان مدد خواه، زیرا خداوند به مردمى که راهیابىِ آنان را دوست دارد فرموده است: «اى گرویدگان، از خدا و رسول و امامانتان پیروى کنید و اگر در موردى بین شمایان اختلاف افتاد، به خدا و پیامبرش رجوع نمایید». امّا رجوع به خدا، گزیدن محکمات کتاب اوست، و رجوع به پیامبر، انتخاب سنّت فراگیر اوست که امّت را از پراکندگى نگاه دارد.

گزینش قاضیان

اى مالک، براى داورى بین مردم برترین فردى را که مى شناسى برگزین، کسى که دشوارىِ کارها او را در تنگنا نیفکند، و کشمکش دادخواهان او را به لجاجت نیندازد، و در لغزش و خطاى خود پافشارى نورزد، و چون حق را دریافت، راحت و با سعه صدر به سوى آن بازگردد، و نفْسش را میدان ندهد، و بر پرتگاه حرص قرار نگیرد، و به جاى دقّت نظر، به فهم اندک اکتفا نکند، و از همه بیشتر در شبهه ها درنگ کند; آن که در اقامه برهان تواناترین، و در مراجعات دادخواهان صبورترین، و براى روشن شدن امور شکیباترین، و پس از تشخیص حکم قاطع ترین باشد; کسى که نه ستایش هاى نابجا او را به غرور افکند و نه تحریکات مردم او را منحرف کند و به هر سویش بکشد. و البتّه اینان اندکند.

  آنگاه باید داورىِ او را کاملاً زیر نظر بگیرى و بر او دست بخشش بگشایى تا وى را بهانه اى نماند و نیازش به مردم کم شود. و نیز باید به او نزد خویش چنان جایگاهى بخشى که هیچ یک از نزدیکان تو نتواند در تصاحب آن طمع ورزد تا او خاطرش از دسیسه اکابر درگاهت ایمن باشد. و در این مورد بدقّت بنگر، زیرا این دین مدّتها گرفتار اشرار، و بازیچه هوى و هوس، و وسیله دنیاپرستى بوده است که به نام دین، دنیا مى خورده اند.

درباره کارگزاران

  آنگاه در امور کارگزارانت دقّت کن و آنان را پس از آزمودن، به کار بگمار و نه به سهل انگارى و خودرأیى، زیرا که سهل انگارى و خودرأیى زمینه ستم و خیانت است. و از میان آنان کارآزمودگان و نجیبانى را برگزین ازخاندان هاى صالح و پیشگامان در اسلام، که اینان در خُلق و خوى، بزرگوارتر و آبرومندتر و پاکدامن ترند، کمتر به آزمندی ها روى آورند و بیشتر در عاقبت کارها اندیشندسپس درِ روزى را بر آنها بگشاى، زیرا این کار آنان را در اصلاح خویشتن توانا سازد و از حیف و میل آنچه در اختیار آنهاست باز دارد، و حجّت را بر آنان تمام کند تا عذرى در نافرمانى یا خیانت در کار تو نداشته باشند. آنگاه به کارهاى آنها با دلجویى رسیدگى کن، و مراقبانى پنهان از اهل راستى و وفا بر آنان بگمار، زیرا مراقبت پنهانى تو از کارهاى ایشان، انگیزه امانتدارى و مداراى آنان با مردم گردد.

  پیوسته یارانت را مراقب باش و اگر یکى از آنها دست به خیانتى گشود که گزارشهاى مراقبان پنهان تو همه بر آن اتّفاق داشت، به همان گزارشها بسنده کن و تازیانه کیفر بر تنش فرود آر، و گریبانش را به خاطر این کار بگیر، و به خاک مذلّتش بنشان، و داغ خیانت بر پیشانیش بزن، و قلاّده ننگ و بدنامى بر گردنش بنه.

رعایت حال مالیات دهندگان

  در مورد مالیات چنان عمل کن که موجب بهبود حال خراجگزاران گردد، زیرا با درستىِ خراج و سامان یافتن حال خراجگزاران، وضع دیگران نیز اصلاح شود، و کار دیگران جز با بهبود آنان سامان نپذیرد، زیرا همه مردم در گرو خراج و خراجگزارانند.
امّا باید نظر تو بیشتر در آبادانى زمین باشد تا گرفتن خراج، چون خراج بدون آبادانى به دست نیاید و آن که بدون آبادانى خراج مطالبه کند،کشور را خراب و مردم را هلاک کند و حکومتش چند روز بیش نپاید.

  بنابراین اگر مردم از سنگینى مالیات، یا آفت زدگى، یا قطع سهمیه آب، یا خشکسالى، یا دگرگونى وضع زمین بر اثر غرقاب، یا بى آبى شِکوه کردند، به آنان تا هر قدر که فکر مى کنى موجب بهبود وضعشان خواهد شد، تخفیف بده.

  و مبادا این تخفیف بر تو گران آید، زیرا این ذخیره اى است که آن را به صورت آبادانى و زیباسازى به تو بازخواهند گردانید. بعلاوه با این کار، ستایش آنان را هم به خویش جلب کرده اى و خود نیز از گسترش عدالت در میان آنان به شادى و سرفرازى رسیده اى، در حالى که به سبب رفاه و آسایشى که براى آنان فراهم آورده اى به توانمندىِ بیشترشان تکیه خواهى کرد، و به موجب عدالت و رفتار خوشى که آنان را بدان مأنوس کرده اى بدیشان اطمینان خواهى یافت.

  و چه بسا کارهایى پس از این براى تو پیش آید و بر عهده آنان گذارى که از صمیم دل پذیرند، زیرا هر بارى را که بر دوش کشور آباد گذارى، تحمّل تواند کرد ولى بى تردید خرابىِ هر سرزمینى از تنگدستىِ مردم آن است و تنگدستى مردم هم از رو کردن زمامداران به مال اندوزى، و بد گمانى آنها به ماندن خویش، و کم بهرگى شان در عبرت گیرى از گردش روزگار است.

در واگذارى کارها توانایى افراد را در نظر گیر

  آنگاه در حال دبیران خویش نظر کن و بهترینِ ایشان را به کارهاى خود گمار و نامه هایى را که در آنها نقشه ها و رازهاى تو نهفته است به برترینِ ایشان در فضایل اخلاقى سپار، یعنى کسى که نه از بزرگوارى تو چنان گستاخ شود که در جمع حاضران بر تو دلیرى کند و نه چنان آسوده خاطر که از گزارش نامه هاى کارگزارانت و در صدور جواب درست آنها کوتاهى ورزد و هم در آنچه به نام تو گیرد یا از جانب تو دهد غفلت کند و بى خبرت گذارد، و نه پیمانى که به سود تو بندد، سست بندد، و نه از گشودن کارهاى بسته ناتوان باشد.

  و نیز کسى را به کار مگمار که اندازه توانایى خویش در کارها نداند، زیرا آن که از توانایى خویش ناآگاه است و قدر خود نداند، از قدر و توان دیگران ناآگاه تر است.

از ظاهرسازان بپرهیز!

  بعلاوه نباید گزینش تو تنها بر پایه فراست خود و اطمینان به نظر خویش و خوش گمانى باشد، چون این مردان با شناسایى حسّاسیّت والیان، خود را در چشم آنان به خوش خدمتى آرایند، در حالى که چه بسا در پس آن، خیرخواهى و امانت نباشد.

  پس آنان را از طریق سابقه خدمتى که براى صالحانِ پیش از تو کرده بوده اند، بیازماى و آنگاه به آن که در میان مردم به نیکویى، نامى شهره تر و به امانت، چهره اى شناخته تر دارد، اعتماد کن، که این نشانه خیراندیشىِ تو براى خدا و براى کسى است که تو را به حکومت برگزیده است.

  براى اداره هر بخش از کار کشور فرد برجسته اى را از میان آنان برگزین که کار بزرگ ناتوانش نکند و بسیارى و گستردگىِ کار پریشانش نسازد.

  و امّا هر عیبى که در کاتبان و منشیان تو باشد و تو آن را نادیده انگارى، همان عیب گریبان تو را نیز خواهد گرفت و بر عهده ات مانَد.

  و امّا در مورد بازرگان و صنعتگران، نصیحت پذیر باش و آنان را به نیکى پند ده، چه پیشه ورى که مقیم و ثابت است و چه آن که با داراییش در رفتوآمد است و چه کاسبى که به نیروى تن کسب روزى کند، زیرا اینان سرچشمه هاى سودها و مایه آسایش و راحتى اند و این منافع را از سرزمین هاى دوردست و وادی هاى پرت، و از دریا و بیابان و کوه و دشت قلمرو تو فراهم آورند; نقاطى که نه مردم را توانى است تا در آن گرد آیند و نه جرأتى که بدان پا گذارند. اینان مردم آرامى هستند که بیم خطرشان نمى رود و مسالمت جویانى هستند که گمان آشوبگرى در مورد آنها نباشد. پس به کار آنان، چه در مرکز حکومت و چه در دیگر شهرهاى کشورت، رسیدگى کن.

  با این همه بدان که در بسیارى از ایشان، تنگ چشمىِ آشکار و بخل زننده و احتکار منافع و نرخ گذارىِ خودسرانه در فروش وجود دارد که ضرر و زیانى است براى مردم و ننگى است براى زمامداران.

محتکران را کیفر ده

پس احتکار را جلو گیر که رسول خدا ـ درود و سلام خداوند بر او و خاندانش ـ جلوى آن را مى گرفت، و بدان که خرید و فروش باید آسان، بر اساس موازینِ داد و به نرخى منصفانه باشد که به هیچ یک از فروشنده و خریدار زیان وارد نیاید، و اگر کسى پس از اخطار و نهىِ تو باز احتکار ورزید، کیفرش ده و عادلانه عقوبتش کن.

بى شماران بى نصیب

  و خداى را، خداى را در مورد قشر پایین از بینوایان و نیازمندان و گرفتاران و ناتوانان که بیچاره اند کوتاهى مکن، زیرا در میان این قشر بعضى سائل اند و برخى روىِ گدایى ندارند.

  و براى خدا حقّشان را که او به تو سپرده است پاس دار و بخشى از بیت المال را به آنان اختصاص ده و نیز بخشى از خالصه اسلامى را در هر شهرى به آنان واگذار، زیرا دورافتاده ترینِ آنها داراى همان حقّى است که نزدیک ترینشان، و تو مسؤولیّت همه آنان را بر عهده دارى. پس مبادا مستى ریاست و ثروت تو را از رسیدگى بدانها بازدارد، که یقیناً به دلیل پرداختن به کارهاى مهم از نادیده گرفتن حقّ پیش پاافتاده معذور نباشى.

  پس توجّهت را از آنان برمگردان و در برابرشان چین بر پیشانى میفکن و به کار آنان که دستشان به تو نرسد و در دیده ها خوارند و نزد مردانْ خُرد، دلجویانه رسیدگى کن و براى بررسى احوالشان از یاران مورد اعتمادت که خداترس و فروتن اند، کسانى را برگمار تا کارهاشان را به تو گزارش دهند.

رسیدگى به کار یتیمان و سالخوردگان

  سپس خود در مورد آنان چنان عمل کن که روز دیدار با خدا تو را عذرى نمانَد، زیرا بى شک از میان توده مردم اینان به عدل و انصاف نیازمندتر از دسته هاى دیگرند، و در مورد اداى حقّ هر یک چنان عمل کن که در پیشگاه خداوند معذور باشى، و مدام به کار یتیمان و خردسالان بى سرپرست و سالخوردگان که براى گرفتارى خود چاره و روى سؤالى ندارند، رسیدگى کن.

  البتّه انجام آنچه برشمردم براى زمامداران سنگین است ـ و حق همه جا دشوار و سنگین است ـ امّا خداوند آن را براى مردمانى که طالب حُسن عاقبت اند و در این راه صبر و شکیبایى پیشه ساخته و به راستىِ وعده هاى الهى دل بسته اند، سبک سازد.

  بخشى از وقت و نیروى خود را براى حاجتمندان اختصاص ده و جلسه هاى عمومى با ایشان بگذار و در آن براى خدایى که تو را آفریده است، فروتنى کن و سپاهیان و یاران پاسدار و نگهبان خود را از آنان دور ساز تا هر کس از آن حاجتمندان که حرفى دارد، بدون ترس و نگرانى بگوید. زیرا من از پیامبر خدا ـ درود و سلام خدا بر او و خاندانش ـ بارها شنودم که مى فرمود: «امّتى که در میان آنان حقّ ضعیف بدون درنگ و واهمه از قوى گرفته نشود، هرگز پاک و آراسته نخواهند شد».

  بنابراین درشتى، بدزبانى و لکنت آنان را تحمّل کن و تنگ خُلقى و غرور را از خود دور ساز تا خدا دامنه رحمتش را بر تو بگشاید و پاداش طاعتش را به تو ارزانى دارد. عطاى خود را بر آنان گوارا ساز و به گاهِ خوددارى از بخشش، خوشروى و پوزش طلب باش.

رسالت ویژه زمامداران

  کارهایى نیز هست که تو ناگزیر خود باید بدان ها بپردازى: یکى پاسخگویى به کارگزارانى است که دبیران تو از آن در مانند، و دیگر برطرف ساختن نیازهاى مردم است در همان روزى که بر تو عرضه شود و در حوصله دستیاران تو نباشد. و نیز کار هر روز را همان روز انجام ده، زیرا هر روز کارى براى خود و در حدّ گنجایش خود دارد.

  براى آنچه در میان تو و خداى تو است بهترین زمان و برترین بخش آن را قرار ده، هرچند که اگر نیّت و انگیزه پاک باشد و خلق از آن در آسایش، همه اوقات براى خداست. و باید در اداى واجباتى که خاصّ خداست، حسابى ویژه بگشایى. پس در بخشى از شب و روز، تن به خدا بسپار و آنچه را بدو نزدیکت کند، بى کاهش و نقصان به جاى آر و هر سختى را بر تنت هموار ساز.

در نماز ناتوانان را دریاب

  و چون با مردم به نماز برخاستى، نه چنان به درازا کش که باعث بیزارى شود و نه چنان شتاب کن که ارکان نماز بشکند; چه، برخى بیمارند و بعضى به نیازى گرفتار. و من خود از پیامبر خدا ـ درود و سلام خداوند بر او و خاندانش ـ هنگامى که مرا به سوى یمن مى فرستاد، پرسیدم چگونه با آنان نماز بگزارم، فرمود: «با آنان همچون ناتوان ترینشان نماز بگزار و با مؤمنان مهربان باش».

  و امّا پس از این همه، چنین مباد که زمانى دراز از توده مردم چهره بپوشى ودور از دسترسشان باشى، زیرا پوشیده ماندن زمامداران از مردم، خود نوعى تنگنا و کم اطّلاعى از کارهاست و این دورى، رشته اطّلاع زمامداران را از آنچه نزد مردم گذرد بگسلد و در نتیجه در نظرشان کوچک، بزرگ نماید و بزرگ کوچک، و زشت زیبا جلوه کند و زیبا زشت، و حقّ و باطل به هم آمیزد.
و بى شک زمامدار نیز بشرى است که نداند مردم چه چیزهایى را از او پوشانند و بر پیشانى حق هم نشانى نخورده است تا بدان وسیله راست از دروغ شناخته شود.

  و تو ناگزیر یکى از دو کس خواهى بود: یا چنانى که به حق دل و دستى بخشنده دارى، در این صورت براى اداى حقّى واجب یا کردارى کریمانه، چرا روى از مردم بپوشى؟ یا بخیلى و این بخشش ها را نتوانى، در این صورت همین که مردم از تو نومید شوند، زودا که از خواستن و پرسیدن از تو خوددارى کنند.

  وانگهى بیشتر نیازهاى مردم به تو از نوعى است که برایت رنج و هزینه اى ندارد، زیرا یا از ستمى شکایت آورده اند و یا در معامله اى انصاف طلبند.

  دیگر اینکه هر زمامدارى، یاران نزدیک و محرم اسرارى دارد که در میان ایشان امتیازخواهى و درازدستى و بى انصافى در روابط اقتصادى پیدا شود، امّا تو ریشه ستم و فساد اینان را با بریدن اسباب آن برکن.

  مبادا به هیچ یک از اطرافیان و نزدیکانت زمینى واگذارى، و مبادا کسى از سوى تو به این طمع افتد که مالک آب و زمینى گردد تا به همسایگان در آبیارى یا کار مشترک خسارت وارد آورَد و بارَش را بر دوش دیگران گذارَد، که بهره شیرین آن را تنها آنان برند و ننگش در دنیا و آخرت براى تو مانَد.

حق را رعایت کن

  حق را در مورد هر که باید ـ دور یا نزدیک ـ رعایت کن و در آن پایدارى بورز و بازده نیکویش را از خدا بخواه، و هرچه از این راه به خویشان و نزدیکانت رسد، گو رسد، زیرا این گرچه بر تو گران آید امّا چشم به پایان کار بدوز که آن فرخنده است.

  اگر مردم به تو گمان ستمکارى بردند، عذر خود را بدیشان بنماى و با این کار از بدگمانیشان درآر، که این بردبارى تو را ریاضت نفس است و مردم را ملاطفت. تو بدانچه خواهى، رسیده و آنان را به راه حق درآورده.

  از آشتى اى که دشمن بدان خوانَد و رضاى خدا در آن بُوَد روى متاب، که آن سپاهیانت را مایه آسودگى است و اندوه تو را آرامش و کشورت را آسایش. امّا از دشمنت بعد از صلح، بسیار بسیار برحذر باش، زیرا دشمن چه بسا نزدیک شود که غافلگیر کند، پس جانب دوراندیشى را از دست منه و خوش گمانى را کنار گذار.

پیمان و امان

  و اگر با دشمن پیمانى بستى یا بدان او را امان دادى، پیمان را وفا کن و امان را ادا، و از دل و جان بر سر آن باش. زیرا مردم ـ با وجود گوناگونىِ خواستها و اختلاف نظرهاشان ـ اتّفاق نظرى که در اهمیّت وفاى به عهد دارند در هیچ یک از فرایض دیگر الهى ندارند. همانا که مشرکان نیز در روابط اجتماعى خود به این امر پایبند بودند، چون عواقب سوءِ پیمان شکنى را مى دانستند. پس هرگز در امانى که داده اى دغل مورز، و در پیمانى که بسته اى خیانت مکن، و با دشمن هم پیمان نیرنگ مباز، زیرا هیچ کس جز نادان تیره دل با خداوند گستاخى نکند. و همانا خداوند پیمان و امان خویش را امنیّتى قرار داد و آن را از سر رحمت بین بندگانش گسترانید و از آن حریمى ساخت تا مردم در استواریش بیارامند و در سایه اش بیاسایند، پس هیچ گونه غافلگیرى و پنهانکارى و نیرنگى نباید در آن راه یابد.

  و پیمانى مبند که جاى بهانه داشته و آسیب پذیر باشد و چون با تأکید عهدى را استوار کردى، به توجیه و سخنان دوپهلو رو میار، و مبادا تنگنا و دشوارىِ کارى که عهد و پیمان الهى بدان پایبندت ساخته است تو را بناحق به پیمان شکنى وادارد، زیرا بى تردید شکیبایى تو بر تنگنایى که گشایش و نیکىِ فرجام آن را امید مى برى، از نیرنگى که بر نتایج سوءِ آن بیمناکى و نیز از بازخواست الهى که بدان گرفتار آیى و دنیا و آخرتت تباه گردد، بهتر است.

خون ناحق

  از ریختن ناحقّ خون ها بپرهیز، که بى گمان هیچ چیز به انتقام نزدیک تر، و در کیفر سنگین تر، و در نابودىِ نعمت و کوتاهىِ عمر درخورتر از بناحق ریختن خونها نیست. و خدا ـ که پاک و منزّه است ـ در روز رستاخیز، داورى بین بندگانش را با بازخواست خونهاى بناحق ریخته شده آغازد. بنابراین پایه هاى حکومت خود را بر خون ناحق مگذار، که این کار نه تنها حکومت را ناتوان و سست، بلکه نابود مى کند و آن را به دیگرى انتقال مى دهد.

  و هیچ عذرى نزد خدا و نزد من در قتل عمد ندارى، زیرا حتماً قصاص خواهد داشت. و اگر دچار خطا شدى و به هنگام مجازات کردن، تازیانه یا شمشیر یا دست تو از اختیارت خارج شد ـ که گاه یک ضربه مشت یا بیشتر از آن موجب قتلى گردد ـ غرورت بر تو چیره نشود که از پرداخت خونبها و حقوق اولیاى مقتول سر باز زنى.

زنهار از خودپسندى و چاپلوسى!

  زنهار از خودپسندى و اعتماد به آنچه مایه خوشایند تو است و از دوست داشتن چاپلوسى که باید از آن بپرهیزى، زیرا این احوال خود از بهترین فرصتهاى شیطان براى تباه کردن نیکویىِ نیکوکاران است.

  با خدمت هایت به مردم، بر آنان منّت منه و از زیاده نمایىِ کارى که کرده اى و تخلّف در وعده اى که به آنان داده اى، دورى گزین، چرا که منّت، ارج نیکى را ببَرد، و زیاده نمایى و گزافه گویى، فروغ حق را بزداید، و خلف وعده خشم خدا و خلق را برانگیزد. خداوند تعالى فرماید: «در پیشگاه خداوند گفتنِ آنچه بدان عمل نمى کنید، گناه بزرگى است».

  و بپرهیز از شتاب در کارى که زمانش نرسیده، یا سهل انگارى در آن چون انجامش ممکن گردیده، یا پافشارى در امرى که راه صحیح آن را ندانى، یا سستى در وقتى که درستىِ کار آشکار باشد. پس هر کارى را در جاى بایسته و موقعیّت فراخورش به جاى آر.
از اینکه براى خود حقّى، در آنچه همه در آن برابرند، بیش از دیگران بخواهى و نیز از تغافل در مورد امور مهمّى که حقیقت آن بر همگان آشکار است بپرهیز، زیرا که تاوان این غفلت از تو به نفع دیگران بازگرفته خواهد شد، و بزودى پرده از کارها به یک سو خواهد رفت و داد ستمدیده از تو بازستانده خواهد شد.

  آتش خشم، و زبانه قدرت، و یورش دست، و تندىِ زبانت را در اختیار گیر و در همه این موارد، با نگه داشتن تندی هاى زبان و تأخیر در اِعمال قدرت، مراقبت کن تا خشمت فرو نشیند و عنان اختیار به دستت آید، و چنین قدرتى بر خود نیابى جز آنکه فراوان به یاد آرى که در راه بازگشت به سوى کردگارى. بر تو واجب است که آنچه بر پیشینیان تو گذشته است، چه عدالت در حکومت و چه سنّت پسندیده و چه خبرى که از پیامبر ما ـ درود و سلام خدا بر او و خاندانش ـ رسیده است و چه واجبى که در کتاب الهى آمده است، همه را به یاد آورى و آنگاه باید از رفتار ما که با آن آشنا هستى، در هر یک از این موارد پیروى کنى و در به کار بستن آنچه در این منشور از تو بر آن پیمان گرفته ام از جان بکوشى، و من با این پیمان حجّت خود را بر تو تمام کرده ام تا بهانه اى در هنگام شتافتن نفست به سوى هوس ها نداشته باشى، که هیچ کس جز خداى تعالى آدمى را از بدى نگاه ندارد و به خیر و خوبى توفیق ندهد.

 

  عهد پیامبر ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ با من در سفارش هایى که مى فرمود، تشویق و تحریک به نماز و زکات و محبّت به بردگانتان بوده است، پس نامه ام را با این دستورها پایان مى بخشم، و لا حول و لا قوّه الاّ باللّه العلىّ العظیم.

  و از خدا خواهم که با رحمت گسترده و نیروى بى کران که در برآوردن هر حاجتى دارد، مرا و تو را در هرچه رضاى اوست موفّق کند که آن برپایىِ عدالت است تا در پیشگاه او و آفریدگانش عذرمان آشکار باشد و بندگانش ما را به نیکى یاد کنند و یادگار نیکو در شهرها از ما بمانَد و هم نعمتش را بر ما تمام و بزرگواریش را بر ما دوچندان کند، و نیز از او خواهم که فرجام مرا و تو را سعادت و شهادت قرار دهد که به آنچه نزد اوست راغبیم. و بر پیامبر خدا و خاندان پاک و پاکیزه او درود فراوان باد.

شهادت مالک اشتر

خبر استانداری مالک بر مصر برای معاویه مایه عذاب بود. معاویه به مردم شام گفته بود از خدا بخواهند تا شر مالک را از سرشان دفع کند و مردم شام بعد از هر نماز علیه مالک اشتر دست به نفرین برمی داشتند. از سوی دیگر معاویه فورا نامه ای برای کارگزار ناحیه قلزم ، به نام مریش نوشت : اشتر استاندار مصر شده است.

  اگر شر او را از سر من دفع کنی تا وقتی که زنده ای و مامور مالیات آنجا هستی ، هیچ خراجی از تو نمی گیرم.
مالک وقتی به قلزم رسید ، آنجا را مکان مناسبی برای فرود آمدن یافت و دستور داد افراد در آن محل استراحت کنند. کارگزار خراج قلزم هم به نزد مالک شتافت و با لحنی چاپلوسانه گفت : یاامیر! در این منزل خوراکی و علوفه فراوانی برای سربازان و اسبان یافت می شود. در همین جا بمان و استراحت کن ، تا تازه نفس به مصر وارد شوی. او مقداری غذا به همراه ظرف شربت عسل آمیخته به زهر را به نزد مالک آورد. مالک پس از صرف غذا از آن شربت نوشید ساعتی بعد مالک در حالی که از شدت درد به خود می پیچید ، گفت: «تقدیر نخواست که به شهر فراعنه قدم بگذارم». و سپس برای همیشه سکوت کرد و به شهادت رسیدشهادت وی در سال ۳۸ هجری بود و جنازه وی را از قلزم به مدینه حمل کردند و در آنجا دفن نمودند.

 

اندوه علی (ع) از شهادت مالک

هنگامی که خبر شهادت مالک را به امام علی (ع) دادند ، امام فرمود: مالک ، چه بود مالک؟ سوگند به خدا اگر کوهی بود، کوهی بی همتا و یگانه بود. اگر صخره ای بود، صخره ای سخت و محکم بود. هیچ رونده ای بر قله بلند آن نمی رسید و هیچ پرنده ای توانایی رسیدن بر فراز آن را نداشت.

  به خدا سوگند که مرگ تو عالمی را ویران می کند. بر مردی مانند مالک باید گریه کنندگان بگریند. ما از خدا هستیم و به سوی او باز می گردیم و ستایش و حمد برای خداوند است که پروردگار جهانیان است. خداوندا! مصیبت مالک را نزد تو به شمار می آورم ؛ زیرا مرگ از مصیبت های روزگار است.

  خدا مالک را بیامرزد که به عهد خود وفا کرد و مدتش را به پایان رسانید و پروردگار خود را ملاقات کرد با این که خود را متعهد کرده بودم پس از مصیبت رسول خدا (ص) در برابر هر مصیبتی شکیبا باشم ؛ اما این از بزرگترین مصیبت هاست.

  آیا زنان از نزد فرزندانی مانند مالک بلند می شوند و آیا کسی مانند مالک وجود دارد؟ امیرمومنان علی (ع) با شهادت مالک اشتر مصیبتی بزرگ و جانکاه را به خود پذیرفت و با صدای بلند در غم از دست دادن او می گریست و می فرمود:این مثل مالک همچون مالک کجاست؟ لقد کان لی مثل ماکنت لرسول الله : او برای من همان گونه بود که من برای رسول خدا بودم.

  نشانه های اندوه و ماتم در سیمای ملکوتی اش آشکار بود و پیوسته اظهار تاسف می نمود و می فرمود: خدا به مالک خیر دهد، چه شخصیتی بود مالک !.

 

مالک اشتر از نگاه امیر مومنان علی (ع)

در بیانی علی (ع) نسبت مالک به خود را نسبت خویش به پیامبر می داند ، یعنی همان گونه که علی (ع) برای پیامبر برادر ، جانشین ، وصی ، وزیر و دیگر عبارات بوده است ، مالک نیز چنین است.

  حال در اینجا به صورت فهرست وار برخی از اوصاف را که علی (ع) درباره مالک اشتر فرموده اند ، بیان می کنیم :


۱- 
در روزهای ترسناک و ایام خطر به خواب نمی رود و هوشیار است.
۲- 
از دشمنان به هنگام بیم و هراس ، نمی ترسد و فرار نمی کند.
۳- 
او شمشیری از شمشیرهای خداست که تیزی و برندگی آن کند نمی شود.
۴- 
بر بدکاران و ستم پیشگان از آتش سخت تر است.
۵- 
قدرت مهار کردن دشمن را به طور کامل دارد.
۶- 
از کسانی نیست که بیم سستی و لغزیدن در او باشد.
۷- 
از کسانی نیست در جایی که باید شتاب و سرعت داشته باشد، کندی کند یا در حالی که باید کندی و تامل کند، سرعت به خرج دهد.
۸- 
مالک از برای من چنان بود که من برای رسول خدا(ص) بودم.

 

مالک اشتر از دیدگاه دیگران 

۱-      پیامبر گرامی اسلام (ص) مالک اشتر را مومن می خواند. در حضور پیامبر(ص) از مالک اشتر نام برده شد پیامبر فرمود: انه المومن حقا. پیامبر در جای دیگر در جریان دفن کردن ابوذر در ربذه فرمود: افراد صالح و مومنی در آن سرزمین می آیند که ابوذر را دفن کنند که بعد از سالیان هنگام وفات ابوذر ، دخترش در آن بیابان مالک اشتر و تعدادی از همراهان را می بیند که مالک اشتر بر ابوذر نماز خواند و او را دفن کردند.

۲-
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه می نویسد: زنده باد مادری که همچون اشتر فرزندی بزاد. اگر کسی سوگند یاد کند که در تمامی عرب و عجم ، خداوند مردی به دلاوری اشتر جز استادش علی بن ابی طالب (ع) نیافریده است ، گمان ندارم در سوگندش گنهکار باشد. چه نیکو گفته است آن کس که گفت : چه گویم درباره کسی که زندگی اش اهل شام را منهزم ساخت و مرگش اهل عراق را درهم شکست.

۳-
ابن شهر آشوب وقتی که می خواهد از مالک تعریف کند، او را این گونه تصویر می کند: مالک از برجسته ترین اصحاب و بهترین تابعان بود و یکی از دلدادگان به حق. مالک زمان رسول خدا(ص) را به خاطر داشت و شاهد دوره خلافت ۲۵ساله نخستین بوده است.

 

مالک اشتر حلیم و بردبار 

  مالک نه تنها یک نابغه نظامی و در دلاوری ، شجاعت ، مهارت جنگی و فرماندهی کم نظیر بود؛ بلکه در تمام ابعاد شخصیت انسانی در سر حد کمال بود. او از نظر زهد ، عبادت و پرهیزگاری در میان پیروان و شاگردان مکتب علی (ع) نمونه بود و از نظر حلم ، بردباری ، خطابه و سخنوری توانا و نیرومند و همانند مولایش علی (ع) همه این کمالات را در راه ایمان و هدف خود به کار گرفته است.

  روزی مالک که لباسی ساده از کرباس به تن داشت، از بازار کوفه عبور می کرد. یکی از اهالی بازار به انگیزه تحقیر وی، چیزی به طرف او انداخت.

  مالک که از حرکات این شخص متوجه منظور وی شده بود، خویشتنداری کرد و بدون هیچ عکس العملی به راه خود ادامه داد. یکی از حاضران که مالک را می شناخت ، به آن مرد گفت : وای بر تو! هیچ دانستی او که بود که آنچنان به وی اهانت کردی ؛ او مالک اشتر فرمانده لشکر مولای متقیان بود. مرد بازاری به وحشت و نگرانی افتاد و با عجله به دنبال مالک روانه شد تا از او عذرخواهی کند در این هنگام مالک وارد مسجد شد و به نماز ایستاد. پس از نماز مرد بازاری خود را به پای او انداخت و عذرخواهی کرد مالک با متانت و ملایمت گفت : بر تو هیچ گناهی نیست.
به خدا سوگند که من به آن دلیل به مسجد آمدم که برای تو استغفار و طلب آمرزش کنم.

 

مالک اشتر شیعه حقیقی علی علیه السلام

  در این بخش از بررسی سیمای شیعه علی (ع) به بیان برخی ویژگیهای روحی و رفتاری مالک اشتر این برجسته ترین یار و یاور علی (ع) می پردازیم هم او که علی (ع) در بیانی کوتاه پرده از شخصیت والا و با عظمت او برداشت و همه توانمندیها و کمالات بی نهایت او را در یک جمله چنین بیان فرمود :« کان الاشتر لی کما کنت لرسولِ الله»
«مالک اشتر برای من همانگونه بود که من برای رسول خدا بودم»

 

اما خصلتها و ویژگیهای مالک :

۱-      ولایت پذیری و علی مداری مالک اشتر
کلید شخصیت مالک، علی مداری اوست. آنچنانکه در کوچکترین و بزرگترین تحولات،‌مالک را در کنار علی (ع) می یابیم، هماهنگی و همکاری و ارتباط و فرمانبرداری او را در جنگ و صلح، هجرت و جهاد، سیاست و قضاوت، عبادت و بلاغت و در مردم دوستی و خداپرستی همانگونه می بینیم که علی (ع) برای رسول خدا بود.

۲-
سیاستمدار و کاردان در امور مدیریت سیاسی
توان سیاسی و کاری مالک در مدیریتهای کلان اجتماعی به اندازه ای است که او را حلال مشکلات حکومتی امیر قرار می هد و بسیاری از فتنه های سیاسی با هوشمندی و تدبیر او حل می گردد. منشور حکومتی علی (ع) خطاب به او است که در نوع خود بی نظیر است.

۳-
فصاحت و بلاغت
بخشی از شخصیت مالک مرهون نفوذ کلام و توان بالای او در ایراد خطبه های حماسی و حرکت آفرین است که امتیازی برای اغلب انسانهای کامل و پیشواست تا بتوانند در زمان لازم روشنگر حقایق و ارزشها باشند و توده مردم را به حرکت واداشته،‌بسیج و هدایت نمایند.

۴-
اهل جهاد و هجرت
جهاد و هجرت در راه خدا، از ملاکهای ارزشیابی شخصیتها در قرآن است. اگر بگوییم همه زندگی مالک، جهاد و هجرت در راه خدا بر اساس نیاز و ضرورت جامعه اسلامی است سخنی گزاف نگفته ایم. او عقابی سبکبال برای هجرت و تیزچنگ برای جهاد تحت فرمان علی (ع) بود.

۵-
دشمن شناس، شجاع و با بصیرت
و در دشمن شناسی او همین بس که علی (ع) پس از شهاددت او فرمود :
« ای کاش در بین شما دو نفر مانند او بودند بلکه ای کاش تنها یک نفر مثل او بود و فکر و رأیش در مورد دشمنانم همچون نظر او بود.»
درمیان یاران علی (ع)، مالک از معدود افرادی بود که دشمنان و توطئه های آنان را به خوبی می شناخت و تحت هیچ شرایطی حاضر به عقب نشینی نبود و با تیزبینی، درایت و شجاعتی که داشت دشمن را به زانو در می آورد.

۶-
انقلابی، قاطع، سازش ناپذیر در دفاع از ارزشهای اسلامی
حکومت امیرالمؤمنین (ع) یک حکومت انقلابی سازش ناپذیر است که می آید تا خط بطلانی بر «مصلحت اندیشی» و «اجتهاد به رأی» های خلافتهای گذشته بکشد. حکومتی است که پای احکام اسلامی و بیت المال مسلمین که به میان می آید قاطع و سازش ناپذیر، «کتاب الله وسنه نبیه» را حجت می داند.
چنین حکومتی نیاز به فرماندهی اینچنین دارد. مالک مردی است سرشناس و با نفوذ در مردم، که بسیاری از حرکتهای سیاسی علیه خلیفه سوم و فرماندارانش را او طراحی نمود. تا آنجا که افشاگریهای او در اعتراض به پایمال نمودن احکام اسلامی در کوفه به درگیری با حاکم کوفه و در شام به کتک زدن معاویه می انجامد و موجب تبعیدهای مکرر وی می گردد.

۷-
بردبار، خویشتن دار، خیرخواه مردم
مالک اشتر قهرمان است اما متواضع ، پهلوان است اما مردمی، رادمرد است اما بردبار و صبور، قاطع و استوار است اما در پاسداری از احکام دین. آری! این صفت علی و یاران راستین علی بوده و هست که دوحالت متضاد قهر و حلم، قاطعیت و رافت، را در نهایت کمال آن منصفند. مالک نیز همچون مولا و مقتدایش علی (ع) در برخورد با مردم و محرومین، قلبی رئوف و مهربان و دستی نوازشگر دارد و
همه تلاش او جهت سعادت و هدایت مردم به سوی نیکیها است و در این راه هیچگونه چشمداشتی ندارد.
داستان اهانت آن بازاری به مالک که مقداری ته مانده سبزی به او پرتاب می کند و به او می خندد ولی او بی آنکه سخنی بگوید به مسجد رفته برای آن مرد طلب آمرزش نموده و از خداوند اصلاح او را طلب می نماید. نمونه ای از حلم و بردباری شیعیان راستین علی (ع) است.
تعریف و توصیف مالک خارج از آنست که در این چند سطر نوشته است اشاره مینمائیم امام علی(ع).میفرماید: یکى از بندگان خدا را بسوى شما (براى حکومت) روانه کردم که در روزهاى خوفناک نمیخوابد و در ساعات وحشت و اضطراب از برابر دشمن بر نمیگردد و بیمناک نشود و بر بدکاران از سوزاندن آتش سخت‏تر است و او مالک بن حارث از قبیله مذحج است پس سخنش را بشنوید و فرمانش را در آنچه با حق مطابقت دارد اطاعت کنید فانه سیف من سیوف الله زیرا او شمشیرى از شمشیرهاى خدا است که تیزى آن کند نشود و ضربتش بى اثر نباشد.
آرى مالک سیف الله المسلول بود که با شمشیر آتشبار خود خرمن هستى منافقین را خاکستر مینمود و مقام شامخى داشت که على علیه السلام درباره‏اش فرمود:لقد کان لى کما کنت لرسول الله یعنى مالک براى من چنان بود که من نسبت برسول خدا بودم اگر باین کلام امام توجه دقیق شود آن وقت میزان عظمت و علو منزلت‏مالک روشن میگردد.
ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه میگوید اگر کسى سوگند یاد کند که خداى تعالى در میان عرب و عجم کسى را مانند مالک خلق نکرده است مگر استادش على بن ابیطالب را گمان نمیکنم که در سوگند خود گناهى کرده باشد زندگى مالک اهل شام و مرگ وى اهل عراق را پریشان نمود
ختم این مختصر از زندگانی مالک با این جمله جالب به نظر می رسد که بر اساس آنچه از بزرگان مذهب رسیده است :
اشتر کسی است که به هنگام ظهور حضرت ولی عصر (عج) زنده می شود و در رکاب حضرتش جنگ خواهد کرد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن