اهل‌بیت (ع)شناخت اهل بیت و اصحاب (ع)

قصه زهیر و شمر در واقعه کربلا

قصه زهیر و شمر در واقعه کربلا

در داستان کربلا با نمونه ای از آدم هایی گاه عجیب مواجه می شویم؛ آدم هایی غیر معمول. این که کسی ناگهان پیوند خودرا با گذشته سیاسی و فکری اش، به یکباره و تمامی نابود کند، حیرت آور نیست؟ این که کسی فاصله بزرگی را میان آن چه” بوده” و آن چه را “می شود”،خلق کند، اعجاب آور نیست؟ این که در هر دو صف جبهه کربلا، این افراد  حضور داشتند،بر زیبایی و هیجان ماجرا می افزاید. قصه شنیدنی زهیر و شمر و آن چه این دو بر سر پیشینه خود آوردند،به ما اجازه باز خوانی دیگر می دهد . آن ها با چرخشی کامل، با گذشته خود وداع گفته و در کربلا پایانی نو را آغاز کردند. این دگرگونی، عاقبت خونینی را برای آن دو سردار رقم زد. زهیر در کربلا آماج شمشیر دشمن شد و شمر چند سال بعد درد و سوزش نیزه تعقیب کنندگانش را در صبح گاهی درد آلود چشید. درست است که در آخر کار، گور، پیکر خون آلود دو فرمانده واقعه کربلا  رادر برگرفت، اما خاک نتوانست فراز و فرود  متفاوت زهیر و شمر را پنهان سازد. زهیر مرام عثمانی داشت؛ خلیفه مقتول را مظلوم می دانست و خون او را می جست. در صف دوستداران خلیفه سوم، دشمنان او را دشمن می داشت. ناگفته پیداست که با کشندگان خلیفه که گروهی از آنان در سپاه علی جای گرفته بودند، سر آشتی نداشت. موضع او در مقابل  امیر جدید، فرزندان و هوا خواهان او نیز تابعی از یک صف آرایی تاریخی بود :خون خواهان عثمان و خونیان او. ۲۵سال بعد از قتل خلیفه، زهیر که رنگ موی سر و صورتش سپیدی یافته بود، از کوفه بیرون آمد تا از شر و شور فتنه جدیدی که می رفت تا رنگ خون به خود گیرد، رهایی یابد. اما پرهیز او از مواجهه با امام در آن صحرا بی نتیجه بود. سرزنش شریک زندگی اش، چون منجنیقی او را به وسط حادثه پرتاب کرد ‌؛ آتش دامن او راهم گرفت. در ملاقات او با امام حسین چه گذشت و در آن خیمه او چه گفت و شنید، فقط خدا می داند و بس.زهیرسرد، مردد و نگرانی که به خیمه واردشده بود،پر از شور، حرارت و امید خارج شد.زهیر تولدی دیگر یافته بود. گویی آن مردی که حق را در جانب فرزندان امیه می یافت و شمشیر او علیه پسران هاشم اخته می شد، مرده بود. اگر نبود آن کالبدی که روح ناآرام زهیر در آن جای گرفته بود، همسرش نیز از شناسایی او در می ماند. وقتی زنش  آن چه در خیمه بر او گذشته بود را شنید، دریافت که مردش، مردی از سر گرفته است. زن وقتی از تصمیم شویش برای ماندن در کنار حسین آگاه شد به شگفت آمد و بیشتر از آن، وقتی پیشنهاد متارکه را شنید. شویش آن چنان سر از پا ناشناخته شده بود که با داشته هایش یکی یکی وداع می گفت. زهیر از عاقبت کار و آن چه ممکن بود بر سر همسرش آید بیم داشت. به راستی چه در آن خیمه گذشت. او خود را گذاشت و بیرون آمد. آن چه برسر زهیر آمد هرکس رابه نظری رهنمون ساخته است. بیشتر نگاه ها به تحول روحی زهیر در اثر نزدیک شدن به آتشفشان معنویت امام دوخته شده است. تردید نیست که تغییر ناگهانی مردی که نه تنها قرابت فکری با امام نداشته بلکه پیش از آن در شمار مخالفان علی و فرزندان او بوده، عادی نیست. با این حال  برای این چرخش،باید پای عقل را نیز به ماجرا باز کرد. امام با دیگرانی هم ملاقات کرد. بارها در کربلا با عمرسعد و درون همان خیمه به گفتگو پرداخت، اما پسر سعد آن چنان آکنده از لذت رسیدن به حکومت ری بود که دم مسیحایی امام ذره ای از شور شیرین سررشته داری دراو نکاست. پس معجزه را باید جای دیگر جست. قلب و  عقل زهیر هردو به تسخیر امام درآمد. او نیک دریافت که حق به جانبی است که او در خلال دهه ها از آن گریخته بود.در راه رفتن به آن ملاقاتی که به او حیاتی دیگر ارزانی داشت، اردوی امام را از نظر گذراند. با خود اندیشید “این مرد با این عده کم از یاورانش چه امیدی به پیروزی دارد؟”بچه های زیادی را دید که سرخوش از فراخی صحرا در جست و خیز بودند. باز اندیشید که “این مرد در چه فکری است؟ چرا زنان و کودکان را با خود همراه کرده؟ مگر این همه خطر را نمی بیند؟ کار این مردچون خود او غریب است. ازمن چه می خواهد؟ …….. “.پاسخ آن سؤالات را در آن خیمه شنید و بیشتر از آن. دیگر آرام شده بود. آن چه همیشه به دنبال آن بود، اینک خود به استقبالش آمده بود. اندیشه و دل زهیر همدیگر را در آغوش گرفته و چراغ قلب و عقل او را فروزان نمودند. زهیر بن قین راه دیگری را یافت وان راه تا اخررفت. در کربلا فرماندهی قسمتی از لشکرکوچک امام حسین به او واگذار شد.عجیب نیست؟ آن که چند روز قبل در زمره دشمنان حسین بود و این دشمنی را بیش از بیست سال در جان خود زنده نگاه داشته بود، اینک در زیر پرچم او دست از جان شسته می جنگید. زهیر مردانه آغاز کرد و عاشقانه تمام کرد. سر پر شور او از تن جدا شد و بر بالای نیزه ها به گردش در آمد؛ همچون خودش. او نیز از گذشته ای برید و آینده اش را بر بلندی شهادت بالا برد. اما در این طرف داستان مرد دیگری ایستاده بود. شمر……….

و شمر. از سرشناسان کوفه؛ درشمار معاریف هوازن و بزرگ بنی کلاب.او نیز چون دیگر اشراف کوفه در تلاش برای تثبیت قدرت، جانب امام علی را گرفت.شمشیر او در صفین در زیر لوای علویان وبر علیه والی شورشی شام به حرکت در آمد. در این جنگ شمر زخم برداشت؛ زخمی که تنها جسم او را رنجور ساخت و اثری از آن بر روح و جان شریف کوفه بر جای نماند.هنوز علی زنده بود که شمر از جبهه علویان کناره گرفت. در نبرد نهروان حضور نیافت و این آغازی بود برای چرخشی به سوی تباهی. معاویه که بر سریر قدرت نشست، شمر گام به گام به خلیفه اموی نزدیک شد. حجر بن عدی یار پاکباخته امیر مومنان، تحمل سلطه امویان را نداشت. او والی کوفه را آماج حملات لفظی خود می ساخت. “زیاد “نماینده حکومت که از مقابله با انتقادات حجر درمانده بود، از اشراف کوفه برای از میان برداشتن این “دوستدار ابوتراب” مدد خواست. شمر  گوآهی نامه ای را مهر کرد که شهادت بر باغی شدن یار پیشین او می داد. این مهر، مهر پایانی شد بر گذشته قابل اعتنای شمر. حجر در نزدیکی شهر دمشق گردن زده شد و خون او چون لکه ننگ بر دامن خلیفه اموی نشست و پاک نشد.زیرا حجر سلاحی برنداشته بود و به تعبیر امروزین، “مخالف مدنی” بود. شمربزرگترین اشتباه سیاسی خودرا ده سال بعد مرتکب شد. درخت خطایی که او کاشت، میوه رذالت و جنایت داد. در کشمکش میان مسلم و عبیدالله، شمر این بارهم جانب امویان را گرفت. ده سال قبل شمر به زیاد پدر عبیدالله برای دفع دشمن یاری رسانده بود و حالا در کنار پسر ایستاده بود. او تلاش های مسلم بن عقیل برای متحد ساختن مردم بر ضد خلیفه سبکسر و عیاش را خنثی کرد،در تجهیز سپاه برای سرکوب قیام حسینی شرکت جست و از همه بدتر در راس چهارهزار سوار برای خفه کردن صدای اعتراض بهترین خلق به کربلا آمد. شمر در کربلا شمرشد. شدت عمل این مرد بر علیه امام، یاران و حتی زنان و کودکان بیگناه نشانی از هیچ شرافتی نداشت.  شریف بنی کلاب حالا یک رذل واقعی شده بود. شمر آن قدر در خشونت ورزی افراط کرد که مورد انتقاد دوستان خود قرار گرفت. عمر سعد که اصرار اودر قتال و تصاحب مسند فرماندهی لشکر را دید، اورا ناسزا گفت. شبث بن ربعی از فرماندهان ارشد لشکر اموی تهدید شمر به آتش زدن خیام زنان و کودکان را تاب نیاورد و اورا نکوهش کرد. جنگ و خون، جوهره شمر را آشکار ساخت. معلوم بود که لشکر اندک حسین در برابر هزاران نظامی تجهیز شده که عزم یک ماموریت جنگی در شمال ایران (طبرستان) را داشتند یارای مقاومت ندارد، پس این همه سبعیت برای چه بود؟ اگر مقصود کشتن حسین و نابودی امکان هر گونه سرکشی دیگری از جانب رقیبان و معترضان بود که حسین در چنگال آن ها گرفتار آمده بود، پس ان همه وحشت گستری برای چه بود؟ شمر سخنرانی زهیر را تاب نیاورد و تیری به سوی او انداخت. چه صحنه عجیبی!! زهیر که سال ها در دشمنی خاندان علی می کوشید، حالا آماج تیر کسی قرار داشت که زمانی پرچم محبت ابوتراب بر دوش کشیده بود. شمر، عصر عاشورا ماموریت خود را به پایان برد. سر از تن حسین جدا کرد. هیچ کسی را یارای آن نبود که سر از پیکر مردی برگیرد که در خون خود غلطان بود؛ جز شمر. نمی دانم شمر چقدر از عطایای خلیفه برخوردار شد. فقط می دانم که هرقدر گرفته باشد، ضرری بزرگ کرد؛معامله ای که در آن مغبون شد و چه غبن فاحشی!!پس از آن واقعه، شمر  به انزوا رفت. خونی بزرگ در گردن داشت که کوفیان را به دوری از اووامی داشت. چقدر بازی های سیاسی برای کسب قدرت، زشت و تمسخر آمیز است. با هلاکت ناگهانی و غیر قابل پیش بینی یزید، شمر و دیگر کشندگان حسین تنها شدند. زمین با همه بزرگی بر او تنگ آمد. با ظهور مختار تیغ انتقام لحظه به لحظه بر گردن او نزدیک تر می شد. کودتای او و همفکرانش علیه مختار به جایی نرسید و او باید می گریخت؛ اما به کجا؟سردار جانفشان اموی چاره ای نداشت که به سوی  خصم بنی امیه پناه آورد. به قصد بصره، جایی که زبیریان در آن جا امارت یافته بودند، بیرون آمد. هنوز دو منزل از کوفه دور نشده بود که مامورین مختار بر او دست یافتند. همراهانش گریختند و او تنها ماند. مزه خیانت و جنگ در تنهایی و غربت را در کام خود تلخ یافت. نیزه های بلند وشمشیر های تیز او را احاطه کرده بود. تسلیم نشد،اما مرگ او رادر برگرفت. ابوعمره ایرانی سر از بدنش دور کرد.ساعتی بعد آن سر در جلوی پای مختار افتاده بود و امیر، خیره خیره در او می نگریست.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن