دلنوشتهروایت زیارت

منطق آفتاب دلنوشته ای برای امام صادق(ع)

منطق آفتاب دلنوشته ای برای امام صادق(ع)

به اولین فصل سبز سال سوگند! این که آمده، خود فروردین است.

این کودک نو رسیده که منظور همه دقیقه‌های امروز است؛ راستگو همچون پدر… شریف همچون مادر، لطیف همچون تمام خاندان بهاری‌اش.

خانه پنجمین امام، امروز برای کودکی آذین بسته، که آمده تا ستاره ششم آسمان ایمان باشد.

یا صادق آل محمد صلی الله علیه و آله! تو خلاصه همه صداهای منبسط شده تاریخی؛ معلم همه عشق، آموزگار شعر و شور و شروه.

آقا سلام! توی کلاس سبز تو جایی برای پاهای ناتوان من هست؟؛ جایی برای خستگی شانه‌های جاهل، تا بنشینم و در زُلال چشم های تو زُل بزنم؟

آقا! محبت تو یعنی شاخه پُر بار شیعه.

شیعه، صدای نفسهای تو را توی هر کتاب می‌شنود.

هر چه دارد، از منطق آفتابی تو دارد.

«به رغم مدعیانی که منع عشق» می‌کنندمان، هنوز هم جمال تو حجّت است؛ موجه ترین حجت ما.

ای حجت خدا. برایم صلوات، معنای تازه دارد.

تو آمدی تا بفهمند این پیراهن پوسیده بر تن خلفای جور، اسلام نیست.

آمدی تا راه سُرخ ستاره را ادامه بدهی… دلم برای کودکی امشب پر می‌زند که علم، گوشه نشین مکتب اوست، خضر، سالک راهش و عیسی طفل نوآموز کرامتش.

خدایا! من به صداقت این لحظه‌ها، به روح نورانی صادق الائمه، به علم آسمانی‌اش نیازمندم.

خدایا! جاهلم به آن چه که تو مقدر آسمانها و زمین کرده‌ای. جاهلم به همه علوم.

خدایا! مرا به حلقه شاگردان او برسان. مرا به زلال دانش جعفری مهمان کن.

خدایا! دلتنگ قدم زدن در همان حوالی که او رد می‌شود هستم؛ همان جا که درس نور می‌داد، به همان اطاق که آمد تا درس مهر بدهد.

خدایا! دست‌هایم بهانه دارند. دست‌های بهترین آموزگار را بر سرم بکش؛ راستگوترین آموزگار.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن