دلنوشتهمدح و مرثیه

کیست عباس(ع)؟حافظ علم است و محافظ حرم

کیست عباس(ع)؟حافظ علم است و محافظ حرم

شب عطش

پدید آورنده : فاطمه رشیدی 

هفت روز است که زمین را آفریده اند . هفت روز است که زمین را شخم می زنیم . همه گندم های ممنوعه را کاشتیم و جاودانگی نرویید .

همه دانه های پنهان در جیب هایمان را کاشتیم و میوه نهال هیچ کدامشان طعم سیب نیمه کاره را نداد . غروب هفتم است . غروبی که فهمیده ایم این خاک «موات » است و این زمین مرده استعداد رویش هیچ چیز را ندارد .

امشب، هفتمین شب است . شب نا امیدی از خاک . شب دل بستن به آب! و خبر ساده و کوتاه است: «آب را بسته اند!»

خسته از هفت روز چنگ زدن در خاک، به خیمه می رسیم . خبر می رسد و خبر ساده و کوتاه است: «آب را بسته اند!» بی طاقتیم . بی تاب . لب ها ترک خورده . زبان ها به کام چسبیده . یکی می گوید: «الهه آب ها! رحمت!» یکی می نالد: «خدای دریاها! ابر!» کسی می خواند: «فرشته های نزول! باران!»

آهسته زیر لب می گوییم: یا قمر بنی هاشم! همه بر می گردند . ناگهان حیرت زده به ما خیره می شوند . همه آنهایی که ارتباط این اسم را با آب نمی دانند!

ته کوزه ها را می تکانیم . مشک ها را می فشریم . دریغ از قطره ای . شکم هایمان را برهنه می کنیم . می چسبانیم به خاکی که می گویند روزی خیمه سقا بوده است تا له له مان شاید فروکش کند .

ایستاده اند . حیرت زده . خیره به ما همه آنهایی که ارتباط این خیمه را با آب نمی دانند!

امشب، هفتمین شب است . شب دل بستن به عشق . و خبر ساده و کوتاه است: عشق را، پوچ کرده اند . عشق دروغ شده است . کوچک . در ابعاد و اندامی حقیر که حتی نمی شود آن را شناخت . شناسنامه دارد . و سن و حتی قیافه .

و ما خودمان را چسبانده ایم به خنکای کف خیمه سقا که می گویند عشق را می شناسد و می تواند آن را باز آورد . و صدا می زنیم: «یا ابا فاضل »

و حیرت می کنند همه آن ها که ارتباط این لقب را با عشق می دانند!

امشب هفتمین شب است . و ما رسیده ایم خسته از هفت روز تنهایی و حقارت . پی قهرمان می گردیم . و خبر ساده و کوتاه است: «قهرمانی مرده است »

فقط روئین تنان خیالی مانده اند . تهمتنان افسانه ای . پروردگان سیمرغ های اساطیری . دست می کشیم به عمود خیمه و می گوئیم، «یا اباالفضل علمدار» .

می دانیم چیزی مثل یک علم که هیچ وقت بر زمین نمانده است، دستمان را می گیرد . مردی که افسانه و اساطیر نیست .

امشب، شب عجیبی است . شب عطش . هر کف دست که از آب پر می کنیم «ماه بنی هاشم » در آن می لرزد . آب از لای انگشتانمان سر می خورد و فرو می ریزد . باز کف دستی از آب و آب فرو می ریزد . کنار نهر تشنه مانده ایم و آب امشب سر جرعه شدن ندارد . منتظر قدم های توست و منتظر تصویر عشق .

امشب تنها امیدی که برای سیراب شدن هست، مشکی است که باید پاره شود و آبش بریزد روی خون دست بریده ای و دندانی و چشمی . وگرنه همه قهرمانان را آب برده است و هیچ نیاورده اند و نمانده اند .

امشب هفتمین شب است . شب عطش . و ما بد جوری به تو نیاز داریم . نه به شمعی که در سقاخانه ای روبه روی تمثالت بگذاریم . نه! نه به سبزی خوردن های سفره ای که لابد سمبل ردای تواند . نه! ما امشب به قامت رشید خودت نیاز داریم! خود خودت! به دست هایت که باز علم بگیرند . به بازوانت که تکیه گاه شوند . به گریه ات پیش حسین (ع) به این که بگویی: «جان برادر دیگر طاقت ندارم بگذار بروم » . به رفتنت . به رسیدنت به نهر آب . به کف آب پرکردنت . به تصویر عشق دیدنت . به آب خالی کردنت . به مشک پر کردنت . به دست های قلم شده . به چشم های خون آلود . به مشک تیر خورده . به آن کمر که پیش پای تو بشکند . ما امشب به همه این ها نیازمندیم . چون امشب، شب عطش است . مشک های آب هستند . دریاها موج می زنند ولی امشب، شب عطش است و ما به مشکی نیاز داریم که با دندان گرفته باشند و تیر بخورد . قحطی عشق است .

بگو به برادر که عمود خیمه ات را بر ندارد . بگو که می خواهیم برویم، سر به عمود بگذاریم و تمام دلتنگی هامان را برای قامت «مردی که نیست » گریه کنیم!

 ——————————————————————-

بوی یاس می آید

پدید آورنده : زهرا رضائیان ، 

هزار و سیصد و شصت و اندی سال از آن روزی که عاشقان و دلباختگان کوی دوست در سرزمین بلا پروانه صفت به دور شمع وجود سردار عشق جمع شدند و جام وصال دوست را سرکشیدند، می گذرد . هنوز هم هر سال محرم و عاشورا که می آید، سرزمین بلا همچون کربلای سال ۶۱ هجری می شود . هنوز هم غروب دهم محرم که می شود، آسمان در فراق یار می گرید و علقمه از بودن خود در سرزمین عاشقی شرمنده می شود که روزی عباس مشک بر دوش گرفت تا جرعه جرعه عشق را در آن بریزد و عطش را از جگرهای تشنه کودکان بردارد .

و عباس، علمدار وفا، نهر علقمه را تا قیام قیامت شرمنده خویش ساخت و عشق را رنگی دیگر بخشید .

عباس و عشق، عباس و علقمه، عباس و دست های از تن جدا، عباس و سینه ای پرتیر، با مشکی که سوراخ بر زمین افتاده است . هیهات از این سینه ای که آماج تیرها قرار گرفته است .

راه باز کنید، و از برای هر قدمش گل یاسی بر زمین بنهید . ملائک! بال در بال هم بنهید و گستره آسمان را پر کنید; با چشمانی به وسعت اقیانوس ها و اشکی به وسعت باران ها!

ای خاک! ای سرزمین کربلا! این جا چه می گذرد؟ حسین عمری سوخته است در شنیدن نام «اخا» از برادرش: «یا اخا ادرک اخاک » و سوز عشق آرام می گیرد .

این چه جمعی است که نهر علقمه از آن بر خود می لرزد; سویی رسول الله … سویی علی … سویی حسن و فاطمه; حسین می آید . و سرزمین نینوا از شیون ملائک پر می شود: «الآن انکسر ظهری و قلت حیلتی …»

… چه سوزان است غروب روز عاشورا; وای از علقمه … وای از دست های بر زمین افتاده … وای از مشک پاره … .

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن